یادنامه طبری صفحه 142

صفحه 142

ملاطفت نشستم روی ران او.

خدیجه گفت: ای ابو القاسم، تو کجا بودی؟ به خدا من فرستادگانم را در پی تو فرستادم و آنها به مکه رفتند (و تو را ندیدند) و بسوی من بازگشتند. من گفتم می‌دانی که چیزی نزد من از شاعر و دیوانه منفورتر نیست (می‌ترسم مرا شاعر بخوانند و دیوانه بدانند). خدیجه گفت پناه به خدا می‌برم که شاعر یا دیوانه شده باشی. خدا هم تو را با راستگویی و امانت‌داری و حسن‌خلق و صله رحم که داری، به چنین وضعی مبتلا نخواهد کرد. نه پسر عمو! شاید چیزی دیده‌ای (و چنین حال پریشانی پیدا کرده‌ای).

گفتم: آری، پس آنچه را دیده بودم برای خدیجه نقل کردم. خدیجه گفت:

پسر عمو! به تو مژده می‌دهم، و استوار باش که به آن خدایی که جان خدیجه در دست اوست، من امیدوارم تو پیغمبر این امت باشی. سپس خدیجه برخاست و رفت نزد ورقة بن نوفل بن اسد که پسر عموی او بود. ورقه نصرانی شده بود و کتابها خوانده و از اهل تورات و انجیل (یهود و نصارا) اخباری شنیده بود. خدیجه آنچه را دیده و شنیده بود به ورقه خبر داد. ورقه گفت: قدّوس، قدّوس، به خدایی که جان ورقه در دست اوست، اگر به من راست بگویی، ناموس اکبر، و منظورش از ناموس جبرئیل علیه السّلام بود، که بر موسی نازل می‌شد بر وی نازل شده و او پیغمبر این امت است. به او بگو استوار باشد.

خدیجه برگشت نزد پیغمبر (ص) و آنچه ورقه گفته بود به وی خبر داد. پیغمبر خوشحال شد و قسمتی از ناراحتیش برطرف گردید. پیغمبر مدت اقامت یکماهه‌اش در حرا به پایان رسید. طبق معمول وارد مکه شد و نخست به طواف کعبه پرداخت. در آن حال ورقه او را ملاقات کرد و گفت: برادرزاده! آنچه را دیده‌ای و شنیده‌ای به من خبر ده! پیغمبر هم به او خبر داد.

ورقه گفت: به خدایی که جان ورقه در دست اوست تو پیغمبر این امت هستی و ناموس اکبر که بر موسی نازل می‌شد، به سوی تو آمده است. از این به بعد قوم تو را تکذیب می‌کنند و آزار می‌دهند و از مکه بیرون می‌کنند، و تو با آنها پیکار خواهی کرد.

اگر من آن زمان را درک کنم، خدا را چنانکه خود می‌داند، یاری خواهم کرد. سپس جلو آمد و فرق سر پیغمبر را بوسید.

آنگاه پیغمبر به منزلش بازگشت و از گفته ورقه استوار گشت و ناراحتی که

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه