یادنامه طبری صفحه 152

صفحه 152

و روزی خدیجه رضی اللّه عنها ازو پرسید که: چه بوده است ترا یا محمد که چنین اندوهگن باشی؟ پیغامبر علیه السلام گفت که: من همی‌ترسم که مگر دیوانه خواهم شد، از بهر آن‌که چون تنها می‌باشم از هر سوی آواز همی شنوم که: السلام علیک یا محمد! و من هر چند نگاه همی‌کنم هیچ خلق را می‌نبینم و هر زمانی چشم من بر چیزی اوفتد که سر او بر آسمان باشد و پای او بر زمین بود و خویشتن را به من نماید و باز پنهان شود و ناپدید گردد.

و خدیجه رضی اللّه عنها زنی عاقله بود، او را گفت که: یا محمد! تو از این هیچ اندوه مدار که تو دیوانه نگردی که دیو را بر تو ظفر نباشد.

اکنون هر آن وقتی که تو آن را ببینی مرا آگاه کن. و چون زمانی برآمد، گفت: یا خدیجه آن چیز آمد. و خدیجه هم آنگه سر و موی خویش برهنه کرد و گفت که: یا محمد! اکنون می‌بینی؟ گفت: نه. خدیجه گفت که: یا محمد! اندوه مدار که آن فرشته است که خویشتن را به تو می‌نماید، که اگر دیو بودی، چون موی برهنه کردمی او نبگریختی.

و پیامبر علیه السّلام را بر کوه حرا جایگاهی بود که آنجا رفتی و بنشستی. و دیگر روز بر کوه شد بدان مقام‌گاه خویش، و جبرئیل علیه السّلام بیامد و خود را بدو نمود و گفت که: یا محمد! مترس و هیچ اندوه مدار که من جبریل‌ام و تو رسول خدای عزّ و جلّ‌ای، و من پیغام حق‌تعالی سوی تو آورم. پس گفت: یا محمد! اقرأ باسم ربک- الی قوله ما لم یعلم. و جبریل علیه السّلام او را اندر آموخت، و پیغامبر علیه السّلام به خانه بازآمد و مر خدیجه را گفت که: آن جبریل علیه السّلام بود و خویشتن را بر من پیدا کرد و این سوره مرا اندر آموخت.

پس این خبر جبریل علیه السّلام در جمله مکه فاش شد. و ابو جهل چون این خبر بشنید برخاست و با تنی چند به بطحای مکه رفت و بر راه پیغامبر علیه السّلام بنشست، و چون پیغامبر علیه السّلام بدانجا برسید اندرو آویختند و به عاقبت سر او بشکستند و او را بسیاری بزدند. پس جماعتی از یاران پیغامبر برسیدند و او را از دست ایشان بازستدند، و پیغامبر علیه السّلام به خانه

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه