یادنامه طبری صفحه 561

صفحه 561

نشسته بود و آن تخت پنداشت که بر سر آب نهاده است و آن بساط پنداشت که جمله آب است و پای برهنه کرد و پایچه ازار پای برکشید تا آن ساق پای وی پدید آمد و سلیمان (ع) بدید و گویند که هیچ موی بر آن نبود و آن دیوان دروغ گفته بودند و بر چشم سلیمان سخت نیکو آمد. اکنون نیز اگر کسی زنی کند روا بود که آن ساق پای وی بنگرد.

ج 5/ 1254

بخش چهارم: منشأسازی بر شعائر و آیینهای مذهبی‌

1- خدای تعالی ابراهیم (ع) را گفت: مردمان را به حج خوان. پس ابراهیم (ع) آواز داد و گفت: یا مردمان به حج آیید بدین خانه خدای عزّ و جلّ. آواز او به همه گوشها برسید به پشت پدران و ارحام مادران. اکنون آن مردمان که حج کنند آنند که آواز ابراهیم (ع) شنیده‌اند به وقت ندا کردن و ایشان جواب بازداده‌اند.

ج 1/ 108

2- چون اسماعیل دو ساله شده بود ساره از خشم هاجر خواست که مر او (هاجر) را تباه کند پس سوگند خورد ساره که یکی اندام از اندامهای هاجر ببرم. پس از خدای عزوجل بترسید که بی‌گناه دست یا پای او ببریدی، پس از بهر سوگند، لختی از فرج او ببریدی و گفت تا مرد مر او را کمتر آرزو کند. پس خدای عز و جل فرج بریدن هاجر بر ابراهیم (ع) سنت گردانید، تا واجب گشت بر ایشان که هر کسی لختی از فرج خویش ببایستی بریدن و این سنت کردن و ختنه کردن ما نیز هم از سنتهای ابراهیم است علیه السلام.

ج 4/ 2- 831

3- در روزگار عبد المطلب چاه زمزم خراب شده بود و هیچ آب برنمی‌آمد ...

[عبد المطلب] نذر کرد با خدای عز و جل که اگر این آب بر دست من گشاده شود ... من یک پسر را قربان کنم از بهر خدای عز و جل. پس آن آب گشاده شد و چاه آبادان گشت.

عبد المطلب فرزندان را گرد کرد ... پس قرعه زدند و بر عبد اللّه افتاد و عبد اللّه هنوز پنج ساله بود ... مادر عبد اللّه برخاست و به نزدیک برادران خویش شد و از ایشان فریاد خواست. ایشان به عبد المطلب گفتند به بدل او گوسفند بکش. پس عبد المطلب اشتری

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه