سفیر سعادت صفحه 32

صفحه 32

سلام و خوش‌آمدگویی‌های آنها به گوش نعمان بن‌بشیر رسید. او درب‌های ورودی کاخ را بست و بالای بالکُن رفت و پشت در را نگریست. او نیز فکر می‌کرد امام حسین علیه السلام به کوفه آمده و خطاب به عبیداللَّه گفت:

تو را به خدا سوگند می‌دهم به سوی دیگر برو که من امانت (امارت) خویش را تسلیم تو نمی‌کنم و به کشتنت هم حاجتی ندارم.

عبیداللَّه سر او فریاد کشید: «در را بگشای که امیدوارم خدا بر تو گشایش قرار ندهد».

نعمان بخت‌برگشته، به ناچار در را گشود و عبیداللَّه جستی زد و وارد کاخ شد و در را از پشت به روی مردم سرگردان بست. (1)پس از ورود عبیداللَّه به کوفه، در حالی که چند روزی از ورودش سپری نشده بود، اعلام کرد تا جارچیان مردم را به مسجد فرا خواندند. او بالای منبر نشست و گفت:

امیرالمؤمنین (یزید) مرا بر شهر شما و مرزهای شما و بهره‌هایتان از بیت‌المال فرمان‌روا ساخته و به من دستور داده با ستم‌دیدگان با انصاف رفتار کنم و به محرومین بخشش نمایم و به آنان که گوش شنوا دارند و پیروی از دستورات نمایند، مانند پدری مهربان نیکی کنم. اما تازیانه و شمشیر (شکنجه و قتل) من، برای کسانی که از دستورات سر باز زنند، آماده است.


1- تاریخ الطبری، ج 5، ص 358- 360؛ الارشاد، ج 2، ص 41
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه