سفیر سعادت صفحه 42

صفحه 42

مرکب کردند و نزد عبیداللَّه بردند.(1) عبیداللَّه با عصبانیت داخل قصر قدم می‌زد. او با دیدن هانی گفت: «با پای خود به سوی مرگ آمدی».

سپس از او پرسید: «مسلم علیه السلام کجاست؟» هانی گفت:

«من چیزی نمی‌دانم». آن‌گاه عبیداللَّه، معقل را که سه هزار درهم به او داده بود تا به خانه هانی راه یابد صدا زد.

وقتی او آمد، از هانی پرسید: «آیا این مرد را می‌شناسی؟» هانی فهمید که عبیداللَّه از طریق معقل، از مخفی‌گاه مسلم علیه السلام آگاهی یافته است. پاسخ داد:

به خدا سوگند که من او را به خانه‌ام دعوت نکرده‌ام. او به من پناه آورده است و در خانه من مهمان می‌باشد.

اگر بخواهی، می‌توانم چیزی نزد تو گرو بگذارم و به خانه‌ام روم و به او بگویم از خانه من بیرون برود.

هانی می‌خواست با این کار مسلم علیه السلام را فراری بدهد، اما عبیداللَّه گفت: «نه به خدا سوگند. از پیش من نمی‌روی مگر اینکه او را نزد من بیاوری». هانی پاسخ داد: «به خدا سوگند که هرگز چنین نخواهم کرد. آیا مهمانم را با دست خود نزد تو آورم تا تو او را بکشی؟!»

مسلم بن‌عمرو باهلی که در مجلس حضور داشت، برای حل مشاجره، هانی را به گوشه‌ای کشید و گفت: «تو را به خدا خود را به کشتن مده و قوم و قبیله‌ات را به


1- الارشاد، ج 2، ص 44؛ تاریخ الطبری، ج 5، ص 364
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه