سفیر سعادت صفحه 60

صفحه 60

امیر خبر برساند:

تو خیال می‌کنی مرا به جنگ یک بقّال از بقّال‌های کوفه فرستاده‌ای یا به جنگ یک فروشنده دوره‌گرد از حیره؟ مگر نمی‌دانی تو مرا به نبرد با شیری نر، گسیل داشته‌ای و شمشیری برنده که در دست پهلوانی سترگ از برترین خاندان است! (1) و تعدادی نیروی کمکی برای او فرستاد.

محمد بن‌اشعث که می‌دید نمی‌تواند با جنگ رویارو، او را از پای درآورد، دوباره دستور داد عده‌ای بالای بام‌ها رفته و دسته‌های نی را آتش زده و بر سر او بیندازند.

عده‌ای نیز از بالا به او سنگ پرتاب می‌کردند. پس از ساعتی دیگر نبرد، مسلم علیه السلام خسته و تشنه شد و به دیواری تکیه کرد. محمد بن‌اشعث، با دیدن خستگی او از فرصت استفاده کرد و گفت: «تو در امانی. خود را به کشتن مده!» مسلم علیه السلام گفت: «به راستی؟» گفت: «آری».

تعدادی دیگر نیز تأیید کردند.

سربازان به اشاره فرمانده خود، از فرصت استفاده نموده و شمشیر را از دستش گرفتند. سپس مرکبی آورده و او را دست بسته سوار بر آن کردند. (2)


1- مثیر الأحزان، ص 26؛ الفتوح، ج 5، ص 93؛ مقتل الحسین للخوارزمی، ج 1، ص 209
2- الارشاد، ج 2، ص 59؛ تاریخ الطبری، ج 5، ص 375
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه