سفیر سعادت صفحه 62

صفحه 62

ابتدا محمد بن‌اشعث وارد شد و به امیر سلام کرد و گفت که به مسلم علیه السلام امان داده و او را به قصر آورده است.

عبیداللَّه که بر تخت خود لمیده بود، سر او فریاد کشید:

به تو چه مربوط است که به کسی امان بدهی؟ تو را نفرستادم که به او امان دهی. تو را روانه کردم که او را نزد من بیاوری!

ابن‌اشعث، سر پایین انداخت و ساکت شد. دیگران، مسلم علیه السلام را جلو راندند و با دیدن غضب عبیداللَّه به او گفتند به امیر سلام دهد، اما مسلم علیه السلام هیچ نگفت.

یکی از حاضران به او گفت: «چرا به امیر سلام نمی‌گویی؟» پاسخ داد:

اگر امیر [این قدر جفاپیشه است که] کمر به قتل من بسته، دیگر چه سلامی؟ اما اگر هم می‌خواهد از خون من بگذرد که سلام بر او بسیار خواهد بود.

عبیداللَّه غُرّید و گفت: «به جان خویش سوگند که تو را خواهم کشت». مسلم علیه السلام نیز بدون هیچ‌گونه ترس و زاری، با آرامشی شگرف گفت: «پس من آماده وصیت هستم». امیر پذیرفت که او وصیت بنماید.

مسلم علیه السلام نگاهی به حاضران در کاخ انداخت و عمر بن‌سعد را در گوشه‌ای دید. به او فرمود: «ای عمر! ما با هم رابطه خویشاوندی داریم. من می‌خواهم با تو وصیتی

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه