سفیر سعادت صفحه 63

صفحه 63

محرمانه بنمایم که باید آن را پوشیده داری». عمر سعد احساس خطر کرد و ترسید که سابقه‌اش در نزد امیر مخدوش شود. از این‌رو، از شنیدن وصیت او سرباز زد و به کناری رفت و نشست. عبیداللَّه با چهره‌ای حق به‌جانب و لحنی ترحم‌آمیز به عمر سعد گفت: «چرا از پذیرفتن و عمل نمودن به وصیت پسر عمویت کناره می‌گیری؟» او برخاست و نزد مسلم علیه السلام رفت.

مسلم او را به کناری کشید تا به او وصیت کند، اما عبیداللَّه هر دوی آنها را زیر نظر داشت. مسلم علیه السلام گفت:

[ای عمر سعد!] من قرضی هفتصد درهمی دارم.

شمشیر و زره مرا بفروش و آن را بپرداز. [وصیت دوم من این است که پس از کشته شدنم]، بدن مرا از عبیداللَّه بگیر و به خاک بسپار و دیگر اینکه کسی را نزد حسین بن‌علی علیه السلام بفرست و او را از آمدن به این شهر باز دار؛ زیرا من به او نامه نوشته‌ام که مردم کوفه در پشتیبانی از او آماده‌اند. فکر می‌کنم او هم اکنون در راه آمدن به کوفه باشد.

عمر سعد برای اینکه چهره‌اش نزد عبیداللَّه خدشه‌دار نشود، بی‌درنگ گفت: «ای امیر! می‌دانی او به من چه وصیت می‌کند ...» و تمام اسرار و وصیت‌های مسلم علیه السلام را فاش ساخت.

مسلم علیه السلام هرگز نمی‌پنداشت که عمر سعد تا این

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه