سفیر سعادت صفحه 67

صفحه 67

مسلم علیه السلام، پیوسته ذکر خدا می‌گفت و استغفار می‌کرد و می‌گفت:

بار پرورگارا! خود میان ما و مردمی که فریبمان دادند و به ما نیرنگ زدند و دست از یاری ما کشیدند داوری کن.

بکیر او را گردن زد و ابتدا سر و سپس بدنش را به پایین دارالاماره در میان تجمع مردم انداخت (1) و کبوتر جانش از قفس خسته تن تا بر دوست به پرواز در آمد.

بکیر در حالی که خون از شمشیرش می‌چکید، نزد عبیداللَّه آمد. امیر از او پرسید: «مسلم علیه السلام در واپسین لحظه چیزی نگفت؟» بکیر پاسخ داد:

هنگامی که او را بالا می‌بردم، ذکر خدا می‌گفت.

وقتی خواستم گردنش را بزنم، به او گفتم: نزدیک‌تر بیا! سپاس خدا را که مرا به گرفتن انتقام خود از تو موفق نمود. سپس شمشیرم را بالا بردم و ضربه محکمی به او زدم. شمشیر من به کتفش خورد، ولی چندان کاری نشد. او بر زمین افتاد. دوباره او را بلند کردم تا ضربه دیگری به او بزنم که به من گفت: ای بیچاره! من به تو یک ضربه زده بودم که تو آن را به من وارد ساختی و برای قصاص انتقام خود را ستاندی [آیا چیز دیگری هم هست که می‌خواهی به خاطر آن


1- الارشاد، ج 2، ص 65؛ مروج الذهب، ج 3، ص 69
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه