ساقی تشنه صفحه 28

صفحه 28

عباس علیه السلام را با تمامی افراد خود، برابر می‌دانست. امام سخن را آغاز کرد و به او فرمود:

وای بر تو! آیا از خدایی که به سوی او بازخواهی گشت، نمی‌ترسی؟ آیا با من سر جنگ داری؟ با من، فرزند آن کسی که او را می‌شناسی؟! این گروه را رها کن و با ما باش که برای تو در پیشگاه خدا شایسته‌تر است.

عمر سعد پاسخ داد: «می‌ترسم خانه‌ام را خراب کنند».

امام فرمود: «من آن را می‌سازم».

گفت: «می‌ترسم مزرعه‌ام را بگیرند».

امام فرمود: «من از دارایی خود در حجاز، بهتر از آن را جایگزینش خواهم کرد».

گفت: «بر خانواده‌ام می‌ترسم».

امام فرمود: «من سلامت آنان را تضمین می‌کنم».

عمر سعد سر به زیر انداخت و سکوت کرد، اما سکوتش هرگز نشانه رضا نبود. امام با دیدن چهره فریب خورده و دنیاپرست او فرمود: «چه شده تو را؟ خدا تو را هر چه زودتر در این آسایش طلبی‌ات بکشد و تو را روز رستاخیز، نیامرزد! به خدا قسم که جز اندکی از گندم ری نخواهی خورد». ابن سعد بی‌شرمانه پاسخ داد: «جوی آن مرا بس است». (1)


1- بحارالأنوار، ج 44، ص 388؛ الخوارزمی، مقتل الحسین علیه السلام، ج 1، ص 246؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج 5، ص 164
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه