خاطرات زندگی یا سرگذشت تلخ و شیرین من صفحه 129

صفحه 129

در این سال وسایل کاروان خود را طبق صورت حساب در حضور چند شاهد به آقای صالح زاده که معاون چندین ساله من بود و خود رئیس کاروان شده بود، به صد هزار تومان فروختم.

در این سال حوادث ناگوار متعددی پیش آمد که به چندتای آن اشاره می کنم.


1- به علت نامعلومی لغو امتیازات کلّیّه رئیس کاروان هائی که در لباس روحانیت بودند و محروم شدن از خدمت به زائرین بیت اللّه الحرام و تشرف من با کاروان «دمیرچی» برای جا به جائی وسایل کاروان و فروش آن.
2- فوت پدر در این سال در تاریخ 11/ 5/ 1361 شمسی بود که در اردبیل در خانه پیر عبدالملک من، هرچه معالجه کردیم کارگر نیفتاد چون دکترها سرطان تشخیص داده بودند و جنازه را به گلستان بردیم و پس از تغسیل و تکفین درکنار قبر پسر جوانمرگش احمد به خاک سپردیم رحمه اللّه علیهما.
3- پس از وفات پدرم، آقای حاج قربان نامزدی دخترش را با برادرم حسن لغو کرد و گفت: اگر حاجی محمد در زیرزمین خانه خود یا هرجا که باشد به دختر من جا بدهد مانعی ندارد و گرنه من به حسن دختر نمی دهم خلاصه لغو شد.

عید نوروز به مناسبت فوت پدر، عید سیاه ما بود و در گلستان مجلس یاد بود و دسته دسته مردم برای فاتحه خوانی آمدند و فردایش هم به این منابست در اردبیل مجلس داشتم.

شورای خانوادگی

با توجه به مطالب بالا من با اعضای خانواده مجلس مشورتی تشکیل دادم که چکنم از تیر رس این فامیل دور و نزدیک من که چشم دیدن زندگی مرا ندارند و

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه