حضرت ابوطالب علیه السلام پدر ولایت صفحه 8

صفحه 8

مرا بدین برهانی باید که دلالت کند بر حقیقت این. گفت: چه می خواهی تا از حق تعالی بخواهم تا ظاهر کند. گفت: طعامی از بهشت. مترم دعا کرد طبقی از میوه بهشت، پیش وی نهاده شد: انگور و انار و رطب. ابو طالب یک انار از آن برگرفت و بخورد، آبی شد در صلب وی. چون با فاطمه بنت اسد جمع شد، فاطمه حامله شد به علی و زمین در جنبش و لرزه درآمد. قریش ترسیدند و بتان را بر سر کوه ابوقبیس بردند تا از ایشان در خواهند که آن لرزه را ساکن سازند، لرزه زیاده شد و پاره های سنگ از کوه افتادن گرفت. ابو طالب گفت: ای مردمان؛ بدانید که حق تعالی حادثه عظیم پدید آورد و خلقی آفرید که اگر اطاعت ندارید و به ولایت وی مقرّ نشوید، دیگر تهامه مسکن شما نباشد. گفتند: هر چه تو گویی ما آن کنیم و بر منهاج و اشارت تو برویم. ابو طالب به تضرّع و ابتهال دست برداشت و گفت:

«الهی و سیّدی؛ أسألک بالمحمّدیّه المحموده و بالعلویّه العالیه و بالفاطمیّه البیضاء الّا تفضّلت علی تهامه بالرّحمه و الرّأفه.»

در حال، زلزله بنشست و چون شب ولادت علی بود، آسمان به غایت روشن شد و نور ستارگان اضعاف گشت، مردمان تعجّب می کردند. ابو طالب بیرون آمد و در کوچه ها و محلّه ها می گردید و می گفت: ولیّی از اولیای خدای تعالی ظاهر شد که امام متّقیان است و آرایش عابدان است و امیر مؤمنان است و خصم منافقان است. و چون بامداد بود از قوم غایب شد و چهل روز غایب بود.

جابر گفت: گفتم: یا رسول اللّه؛ ابو طالب کجا شد؟ فرمود: مترم را می جست و او در کوه لکام متوفّی شده بود. ابو طالب را به غاری نشان داده بود که مرا آنجا یابی، زنده یا مرده. ابو طالب بدان غار شد. او را مرده یافت در جامه ای پیچیده،روی فرا به قبله کرده و دو مار آنجا یکی سفید و یکی سیاه، او را نگاه می داشتند تا چیزی تعرّض به وی نرساند. ابو طالب گفت:

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه