- پیشگفتار 1
- ضرورت شبهه زدایی از حریم باورها 1
- شبهه سواران 2
- عصر شبهات 3
- شیوه ی شبهه زدایی 4
- فرجام شبهات 6
- موج شبهات 7
- اشاره 9
- هم سنگ زینب 15
- دو اختر تابناک 16
- زینب کبری و امّ کلثوم 17
- زینب کبری و زینب صغری 18
- دختران حضرت فاطمه علیهاالسلام 20
- جایگاه تاریخ یعقوبی 20
- دو کودک شیرخوار 21
- سه اختر تابناک 22
- سکینه دختر امیرمؤمنان علیه السلام 23
- چرائی کم اطّلاعی از زندگانی حضرت اُمّ کُلثوم 25
- راز ناشناخته ماندن بانوان اهلبیت علیهم السلام 28
- افسانه ی ازدواج اُمّ کُلثوم 29
- آیا امیرمؤمنان علیه السلام مجبور بود ؟ 31
- آیا خواستگاری اتّفاق افتاده ؟ 33
- نظر علاّمه ی مجلسی قدس سره 38
- نظر قاضی نوراللّه قدس سره 39
- همسر ام کلثوم چه کسی است ؟ 40
- اُمّ کُلثوم بنت أبی بکر 43
- سخنِ فصل 44
- امّ کلثوم در آستانه ی ورود به مدینه 45
- چه کسی بر او نماز خواند ؟ 45
- یادداشت شماره « 1 » 48
- یادداشت شماره « 3 » 56
- یادداشت شماره « 4 » 59
زیرا اگر او می خواست با پیامبر فامیل شود و مصاهرت پیدا کند ، دخترش حفصه به خانه ی پیامبر رفته و پیامبر داماد او شده بود ، پس مصاهرت وجود داشته است.
مطلب دوم : اگر این قدر به نسل پیامبر دلباختگی دارد ، چرا با کشتن جناب محسن علیه السلام یک سوم عترت پیامبر را از بین برده ؟ مگر مسئله ساده است ؟ مگر کسی شک دارد که قاتل محسن علیه السلام کسی غیر از خلیفه ی دوم است ؟! گفته می شود : امروز هشتاد میلیون سیّد از تبار امام حسن و امام حسین علیهماالسلام روی زمین هست ، اگر مقدّر بود حضرت محسن بماند و مثل امام حسن و امام حسین فرزندانی از او بماند ، بر این روال 40 میلیون سیّد محسنی باید داشته باشیم ، ولی همین شخص ثُلث عترت طه را با یک لگد از بین برده است.
با این حال آمده دلسوزی می کند که ما می خواهیم با اُمّ کُلثوم ازدواج کنیم تا با پیامبر مصاهرت پیدا کنیم ! !
دولابی و دیگران در بیش از صد منبع از منابع اهل سنت نوشته اند که وقتی امیر المؤمنین علیه السلام فرمود او کوچک است ، گفت: او را بفرست من ببینم ! نقل آنها این است ، که من از گفتنش در محضر شما عزیزان و در مرءی و مسمع آقا بقیّه اللّه خجالت می کشم ، می گویند: آقا امیر المؤمنین علیه السلام یک بُرد یمانی داد دست این دختر و گفت این را ببر نزد عمویت یعنی قاتل مادرت تا ببیند.
و این نقل این است که من جدّا عذر می خواهم ، آورد پیش عمر ، عمر نگاهی کرد و گفت: بگو بابا خیلی عالی است پسندیدم و با گستاخی نوشته اند که دستی زد بر پاهای این دختر صغیره به تعبیر آنها و بازویش را گرفت .(1)
1- 1 . الذّریه الطاهره ، ص 157 .