شناختنامه حضرت فاطمه معصومه علیها السلام و شهر قم صفحه 215

صفحه 215

پس حسن مثله گفت: من بیامدم و تا خانه آمدم و همه شب در آن اندیشه بودم تا صبح اثر کرد و فریضه صبح گزاردم و نزدیک علی المنذر آمدم و آن احوال با وی بگفتم. او با من بیامد. رفتم بدان جایگاه که مرا شب برده بودند. پس گفت بالله نشان علامتی که امام علیه السلام مرا گفت یکی این است که زنجیرها و میخها اینجا ظاهر است. پس به نزدیک سید ابوالحسن الرضا شدم. چون به در سرای وی رسیدیم، خدم و حشم او را دیدیم. مرا گفتند از سحرگاه سید ابوالحسن در انتظار توست. تو از جمکرانی؟ گفتم: بلی، من در حال وارد شده، سلام کردم و شرط ادب به جا آوردم. جواب نیکو داد و اعزاز کرد و پیش از آنکه من حدیث کنم، فرمود: ای حسن مثله! من خفته بودم. در خواب شخصی مرا گفت: حسن مثله جمکرانی پیش تو می آید. باید آنچه گوید، او را تصدیق نموده و بر گفته او اعتماد کنی که سخن او سخن ماست. مبادا قول او را رد کنی! من از خواب بیدار شده، تا این ساعت منتظر تو بودم. حسن مثله احوال و کیفیت را توضیح داد. سید بفرمود تا اسبها را زین کرده و بیرون آورده و سوار شدند. چون نزدیک ده رسیدند، جعفر چوپان گله را بر کنار راه داشت، حسن مثله در میان گله رفت و آن بز که از عقب گوسفندان می آمد، پیش حسن مثله دوید و او آن بز را گرفت که پول آن را به جعفر بدهد. جعفر قسم خورد که من هرگز این بز را ندیده ام و در گله من نبوده است، مگر امروز و هر چه می خواهم او را بگیرم، ممکن نمی شود و اکنون که پیش شما آمد، بهای آن را نخواهم گرفت.

پس بز را همچنان که سید فرموده بود، در آن جایگاه آوردند و بکشتند و سید ابوالحسن الرضا بدین موضع آمدند و حسن، مسلم را حاضر کردند و منافع زمین مزبور را گرفتند و نیز وجوه (رهق) را بیاوردند و مسجد جمکران را به چوپ پوشانیدند.

و سید ابوالحسن الرضا زنجیرها و میخها را به قم برد و در منزل خود گذاشت و همه بیماران و صاحب امراض می آمدند و خود را به آن زنجیر می مالیدند. خدای تعالی آنها را شفای عاجل می داد و بهبودی بر ایشان حاصل می شد و آن زنجیرها بود تا پس از فوت سید ابوالحسن که مفقود شد و دیگر کسی آن را ندید.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه