نتیجه آن که، تحسس و شوق فقط به آن چه از جهتی قابل درک باشد و از جهت دیگری درک نشود تعلق می گیرد و این مطلب به یکی از دو صورت قابل تحقق است:
1. چیزی که به طور اجمال روشن و معلوم باشد و به طور کامل روشن نشده باشد و نیازمند آن باشد که به طورکامل واضح گردد. در این صورت به آن مقداری که از مطلوب باقی مانده و حاصل نشده است شوق تعلق می گیرد.
به طور مثال، کسی که معشوقش از وی غایب شده و خیالش در دل باقی مانده، مشتاق آن است که خیال معشوق را با دیدن کامل گرداند. کسی که معشوقش را در تاریکی دیده به طوری که حقیقت صورت او برایش منکشف نشده باشد، مشتاق آن است که رؤیت او را با تابش روشنایی بر چهره او کامل گرداند. پس اگر او را به طور تمام و کمال رؤیت کند، شوق او منتفی می شود. همچنان که اگر معشوق از دل، حافظه، خیال و شناخت او به طور کامل زدوده شود، تا جایی که او را فراموش کند تصور وجود او دوباره اعاده نمی شود.
2. برخی کمالات، محبوب دانسته و به آن رسیده شود و اجمالاً بداند که برای او کمالات دیگری است که آنها را دریافت نکرده و به آنها نرسیده است. در این مورد شخص مدرک آن کمالات، مشتاق بوده و از آنها تحسس خواهد کرد و شوق ادراک آن کمالات را دارد. به عنوان مثال، چهره محبوبش را ببیند ولی موی و دیگر اعضای او را نبیند در این صورت مشتاق دیدن آنها خواهد بود.
از این جا و در سایه این شوق و تحسس، حبّ و دلربایی و لذّت در