ص:125
هر اندازه که این نظاره و سلطه ادامه پیدا کند، اختیار، در کار ادامه بیشتری خواهد داشت».
خاطره دوم
«در یکی از سال های اخیر [که] به قم مشرّف شده بودم، به قصد دیدار ایشان (علامه) به منزلشان رفتم. در خانه را زدم. پیرمردی در را باز کرد. گفتم: آقا تشریف دارند؟ گفتند: بله. گفتم: به ایشان عرض کنید اگر حالشان مساعد باشد، به خدمتشان برسم. آن شخص رفت و برگشت و در یک اتاق را باز کرد. من وارد شدم. اتاق فرش نداشت، همان جا نشستم. مرحوم علامه آمدند و پس از سلام و احوالپرسی گفتند: چون در حال تشرف به آستان قدس هستم، لذا فرش های اتاق را جمع کرده ایم. سپس گفتند: بروم یک قالیچه بیاورم و بیندازم کف اتاق تا بنشینیم. خواستند بروند که من با نرمی، دستشان را گرفتم و گفتم هیچ احتیاجی به قالیچه نیست و عبا را از دوش خود برداشتم و پهن کردم و گفتم: بفرمایید، روی عبا هم می توانیم بنشینیم.
آن انسان وارسته با یک قیافه ملکوتی که هرگز از یاد نمی برم، فرمود: «در این موقع عمرم، درس آموزنده ای به من تعلیم دادی!» من عرض کردم که این جمله هشداردهنده جناب عالی بسیاربسیار آموزنده تر و سازنده تر از آن بود که من عرض کردم و سپس نشستیم و لحظاتی به گفتوگو پرداختیم که هرگز عظمت آن لحظات را فراموش نخواهم کرد. پس از آن ملاقات، [دیگر] به دیدار ایشان نائل نشدم».(1)
1- یادنامه علامه طباطبایی، مقاله علامه جعفری، صص 59 و 60.