- پیش گفتار 1
- یوسف پاک دامن 4
- چیرگی سپاه رحمان بر لشکر شیطان 6
- ابراهیم بت شکن 9
- پذیرش سعی بین صفا و مروه 12
- یونس در شکم ماهی 17
- سلیمان و ملکه سبا 22
- یاران غار 24
- کشتی نوح 30
- معصیت کاران روز شنبه 32
- مریم، بانوی برگزیده خداوند (1) 35
- مریم، بانوی برگزیده خداوند (2) 37
- صبر ایوب 40
- شتاب در قضاوت 43
- عصای موسی (1) 45
- عصای موسی (2) 47
- آدم و حوا 56
- معراج پیامبر اکرم 63
- تغییر قبله نماز 66
- انفاق در رکوع 68
- داستان مباهله 70
بیرون آمدند. مردی که روی خود را پوشانده بود، وسط میدان از اسب پایین پرید و با شتاب به سوی خیمه رئیس قبیله رفت و گفت: «به یقین، من خطا نکرده ام. پرندگان فراوانی را دیدم که به پشت کوه های شمال قبیله ما در پرواز بودند. قسمتی از راه را با اسب پیمودم. آن سوی دره های خشک، پرندگان در نقطه ای فوج فوج می نشستند و برمی خاستند. گویی آنان خود را از آب سیراب می ساختند».
رئیس قبیله پرسید: «آیا تو خود آب را دیده ای؟»
«نه، شوق یافتن آب، مرا بدین جا رساند که شما را آگاه کنم».
رئیس قبیله به بیرون خیمه آمد. از پنج نفر از مردمی که در آنجا جمع شده بودند، خواست همراه آن مرد بروند تا از وجود آب مطمئن شوند.
مردان قبیله وقتی به آن مکان رسیدند، چشمه ای زلال دیدند که از میان توده شن می جوشید و کودکی بسیار زیبا در کنار آن با شن های مرطوب بازی می کرد. کمی آن طرف تر، هاجر ایستاده بود و به آنها می نگریست.
یکی از مردان گفت: «ما از قبیله جرهم هستیم. سال هاست در آن سوی کوهپایه های روبه رو زندگی می کنیم و آب مورد نیازمان را از دو چاه کم آب تهیه می کنیم. با دیدن پرواز پرندگان، به این سو آمده ایم. این چشمه چه هنگام جوشیده است؟»
هاجر گفت: «این چشمه عنایت خداوند به ماست». سپس ماجرای خود را باز گفت.
مردان قبیله با شادمانی گفتند: «پس این مکان محل برکت است. آیا اجازه می دهید قبیله ما به کنار این چشمه کوچ کنند؟»
هاجر پذیرفت. چیزی نگذشت که آن محل، رونق یافت و هاجر و فرزندش در کنار قبیله جرهم به زندگی خود ادامه دادند. بدین ترتیب، خداوند دعای پیامبر بزرگش، ابراهیم علیه السلام را به اجابت رسانید.
اینک، سعی هاجر بین صفا و مروه، در شمار اعمال حج قرار دارد و خیل عظیم