قصه ها و آیه ها صفحه 17

صفحه 17

عزیر گفت: «من خود او هستم. خداوند مرا یک صد سال از دنیا برد و سپس به دنیا باز گرداند».

پیرزن با ناباوری گفت: «عزیر انسان بسیار نیکویی بود و دعایش به اجابت می رسید. اگر راست می گویی، دعا کن که من نیز چون همان ایام، جوان شوم و بتوانم تو را ببینم».

عزیر از خداوند خواست که چنین کند. ناگهان پیرزن نشاط و جوانی گذشته را بازیافت. این مسئله موجب شد اطرافیان عزیز به رستاخیز یقین پیدا کنند و دریابند که پروردگار یکتا بر هر کاری تواناست و جهان آخرت، روز رسیدگی به حساب کسانی است که به فرمان الهی دوباره برانگیخته می شوند.(1)

آیه 30 سوره توبه و آیه 259 سوره بقره به داستان  عزیز اشاره دارد.

یونس در شکم ماهی

شهر نینوا در اوج بت پرستی بود. عشق، مهربانی و دوستی در دل مردم هیچ جای نداشت. جمعیتی انبوه گرد هم آمدند و در برابر درختان خرما و بت هایی که خود ساخته بودند، سر بر سجده گذاردند. یونس، غمگین ولی با قلبی سرشار از ایمان به سوی آنها رفت و بانگ برداشت:


1- [1] . بخشی پایانی قصه که از زبان گوینده نقل شده در بعضی از کتب تاریخ انبیا از جمله قصص الانبیاء نوشته ابواسحاق نیشابوری به شرح زیر آمده است. عزیز پس از یک صد سال زندگی، دوباره به شهر و کاشانه خود مراجعت کرد. در منزل را زد پیرمردی در را باز کرد و عزیز پس از معرفی خود، دانست که آن پیرمرد فرزندش است. مردم از واقعه بازگشت عزیز پس از صد سال و آن هم با احوال غریب مطلع شدند. همه گرد آمدند و از عزیز دلیل بر اثبات حقانیت خواستند. عزیز نیز از آنجا که تورات را به تمامی در حافظه داشت، مجموعه تورات را یکجا ارائه نمود و مردم که در آن عصر، کتاب مقدسشان تورات به صورت تکه تکه شده در نزد اشخاص مختلف بود و از داشتن کتابی واحد محروم بودند با تطبیق قرائت عزیز با بخش های متفرق تورات، به حق بودن وجود او را پذیرفتند.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه