قصه ها و آیه ها صفحه 20

صفحه 20

مسافران چون آثار بزرگی و شرافت را در سیمای یونس دیدند، او را با آغوش باز پذیرفتند. کم کم کشتی از ساحل دور شد و به وسط دریا رسید. ناگهان طوفانی برخاست و امواج سخت و هولناک، کشتی را در بر گرفت.

در آن زمان، دریانوردان معتقد بودند وقتی فرد گناه کاری در کشتی باشد، آن کشتی دچار توفان می شود. در این صورت، اگر کسی حاضر نبود به گناه خود اعتراف کند، قرعه می انداختند و به نام هر کس درمی آمد، او را به دریا می افکندند.

توفان بیشتر و بیشتر شد و موج هایی به بلندای کوه، کشتی را چون گاهواره ای کوچک به این سو و آن سو می کشاند. کشتی در آستانه غرق شدن بود. ناخدا فریاد کشید: «نام مسافران را بر پوست بنویسید و قرعه بیندازید».

چنین کردند. قرعه به نام آخرین مسافر _ یونس _ افتاد.

ناخدا پرسید: «یونس کیست؟»

پیامبر خدا پیش رفت و گفت: «من هستم».

چهره پاک و صفا و معنویت یونس، ناخدا را به تردید انداخت. گفت:

«نباید اشتباه کنیم، و گرنه وضع بدتر می شود. تا سه بار قرعه بیندازید.» قرعه را تجدید کردند. باز هم به نام یونس درآمد. بار سوم نیز قرعه کشی شد و این بار هم نام یونس همه را به تعجب انداخت.

به ناچار یونس به دریا افکنده شد. در این هنگام، ماهی بزرگی او را بلعید. با سرعت امواج را شکافت و در اعماق تیره دریا فرو رفت. یونس وقتی به خود آمد، دید در دنیایی تنگ و تاریک گرفتار آمده است. به امر خداوند او در شکم ماهی زنده ماند، ولی جسم او به شدت در رنج و سختی بود. عرصه بر یونس تنگ آمد و غم و اندوه، وجودش را فرا گرفت. با خود گفت: «به یقین، این نتیجه آن است که من در انجام رسالتم کوتاهی و در عذاب قوم خود تعجیل کردم». یونس در آن شرایط ناگوار، از درگاه خداوند یاری طلبید و در قعر دریا و تاریکی های آن با ناله و اندوه گفت: «ای

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه