- پیش گفتار 1
- یوسف پاک دامن 4
- چیرگی سپاه رحمان بر لشکر شیطان 6
- ابراهیم بت شکن 9
- پذیرش سعی بین صفا و مروه 12
- یونس در شکم ماهی 17
- سلیمان و ملکه سبا 22
- یاران غار 24
- کشتی نوح 30
- معصیت کاران روز شنبه 32
- مریم، بانوی برگزیده خداوند (1) 35
- مریم، بانوی برگزیده خداوند (2) 37
- صبر ایوب 40
- شتاب در قضاوت 43
- عصای موسی (1) 45
- عصای موسی (2) 47
- آدم و حوا 56
- معراج پیامبر اکرم 63
- تغییر قبله نماز 66
- انفاق در رکوع 68
- داستان مباهله 70
سلیمان و ملکه سبا
حضرت _سلیمان_ از پیامبرانی بود که خداوند نبوت و سلطنت را با هم به او عطا فرمود. حتی باد و عناصر طبیعت نیز در اختیار او بود. او زبان جانوران و پرندگان را می فهمید و آنها نیز از شکوه سلطنت سلیمان باخبر بودند. قرآن از زندگی حضرت سلیمان ماجراهای شنیدنی نقل می کند. از جمله داستان بلقیس، ملکه سبا و چگونگی ایمان آوردن او.
حضرت سلیمان و همراهانش در راه بازگشت از زیارت کعبه به شام، به بیابانی خشک و تفتیده رسیدند. سلیمان هدهد را به حضور طلبید تا به جست وجوی آب برود، ولی متوجه غیبت او شد. پرسید: چرا هدهد را نمی بینم؟ اگر باز گردد، به سختی عذابش می کنم یا سرش را می برم، مگر آنکه برای من دلیل موجهی بیاورد.
مدتی گذشت. هدهد آن قدر دیر کرده بود که کسی جرئت نمی کرد حرفی بزند. وقتی هدهد رسید، قبل از اینکه سلیمان او را توبیخ کند، گفت: «ای پیامبر خدا! به موضوعی دست یافته ام که تو از آن آگاهی نداری و علم و قدرت تو نتوانسته بر آن احاطه پیدا کند. در سرزمین سبا زنی به نام بلقیس حکومت می کند که از هر نعمتی بهره مند است و تخت بزرگ و عظیمی دارد. دیدم که خود و مردمش به جای خدای یکتا آفتاب را می پرستند. شیطان، اعمالشان را در نظرشان آراسته و از راه خدا منحرفشان کرده است، چنان که گویی هدایت نمی شوند». (نمل: 23 و 24)
سلیمان از این خبر دچار حیرت شد و گفت: «درباره درستی این موضوع بررسی می کنم. اگر حقیقت همان است که بیان کردی، نامه مرا به سوی او ببر و پاسخ آن را بیاور».
بلقیس، ملکه سبا، با حشمت و جلال در قصر خود، بر تختش نشسته بود که ناگهان با تعجب دید پرنده ای نامه ای را به سوی او افکند. آن را گشود و پس از خواندن، قدری تأمل کرد. سپس سران خود را فراخواند و گفت: «ای بزرگان! نامه