قصه ها و آیه ها صفحه 23

صفحه 23

مهمی برای من رسیده است. این نامه از سلیمان است و در آن آمده است: به نام خداوند بخشنده مهربان، بر من برتری نجویید و مرا اطاعت کنید».

سران سپاه بلقیس برآشفتند. عده ای گفتند: «ما صاحب قدرت و ثروت زیادی هستیم و می توانیم با او نبرد کنیم». عده ای دیگر گفتند: «ای بلقیس! ما تو را به رهبری خود برگزیده ایم و به شایستگی تو اعتماد داریم. هرچه خود نیکو می دانی، همان بکن».

بلقیس سخت در فکر بود. با خود می اندیشید نباید مسحور قدرت خود و سپاهیانم شوم. اینک، جای خودرأیی و خودکامگی نیست. باید سلیمان را بیازماییم. سپس روی به مشاوران خود کرد و گفت: «پادشاهان چون به قریه ای درآیند، آنجا را تباه می سازند و عزیزانش را خوار می گردانند. من هدیه ای نزدشان می فرستم و می نگرم که قاصدان با چه پاسخی باز می گردند».

چیزی نگذشت که فرستادگان بلقیس با هدایای بسیار نزد سلیمان آمدند. سلیمان آنها را به حضور پذیرفت و گفت: «آیا می خواهید به مال مرا یاری کنید. آنچه خدا به من عطا فرموده، بهتر و برتر از آن است که به شما داده است، ولی شما بدین هدایای خود شاد هستید.» آن گاه به فرستاده ملکه سبا گفت: «اکنون بازگرد که ما نیز سپاهی سوی شما آوریم که هرگز توان رویارویی با آن را نداشته باشید.» بلقیس وقتی شنید سلیمان هدایای بزرگ او را نپذیرفته، لبخندی زد و نگاهش را به دور دست ها دوخت.

فرستادگان با تعجب پرسیدند: «ممکن است بپرسیم ملکه از چه چیز خشنودند؟»

بلقیس گفت: «اینک دریافتم که سلیمان مردی درست کار و پاک طینت است. حال باید به سوی او بشتابیم و از آیین جدیدش آگاهی پیدا کنیم».

هدهد به سلیمان خبر داد که بلقیس به سوی او می آید. سلیمان به اطرافیان خود گفت: «بلقیس را زنی زیرک و تیزهوش یافته ام. باید که اعجاز و توانایی خدادادی خود را به او نشان دهم و او را به صداقت خویش در امر نبوت مطمئن کنم. کیست که بتواند پیش از رسیدن، آن زن، تخت عظیم او را که نمونه ای از شکوه حکومتی اش است، نزد

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه