قصه ها و آیه ها صفحه 25

صفحه 25

جمع آمده و جشن بزرگی را ترتیب داده بودند. پادشاه نیز در جشن حضور داشت. عده ای ارتباط پادشاه سر بر سجده می نهادند و عده ای دی گر هدایای خود را تقدیم خدایان بی جان می کردند.

_ماکسی میلیان_ که از همراهان پادشاه بود، آرام از کنار پادشاه دور شد. کوشید کسی متوجه رفتن وی نشود، ولی ناگهان صدایی او را به خود آورد: «به کجا می روی ماکسی میلیان؟ اندکی صبر کن.» ایستاد. دوست خود را دید که به سویش می آمد. به او گفت: «می خواهم از این فضا دور شوم». جوان گفت: «آیا تو هم احساس مرا داری؟ به نظر تو هم این کارها بیهودگی است؟ آخر چگونه می توان در برابر پادشاه ستمگری چون دقیانوس سجده کرد؟»

با هم زیر سایه درختی رفتند و با نگاه های پرمعنی خود، به آسمان زیبا نگریستند. پس از اندکی گفت وگو دانستند که در ایمان و عقیده به خداوند با هم مشترک هستند. ماکسی میلیان گفت: «در میان مشاوران و اطرافیان پادشاه، چند نفر دیگر نیز با ما هم عقیده اند. ما شب ها مخفیانه نشست هایی برگزار می کنیم. تو هم می توانی در آن شرکت کنی، ولی باید خیلی مراقب باشی».

روزها گذشت. دوستان خداجو و باایمان، در خانه ماکسی میلیان غبار غم و نادانی از جان می زدودند و از خداوند برای نابودی دقیانوس و رهایی مردم از ستم های او یاری می خواستند. روزی یکی از آنها هراسان گفت: «ماکسی میلیان! پادشاه از ایمان ما باخبر شده است».

_ «چگونه ممکن است؟ آیا تو یقین داری؟»

_ «آری، باید چاره ای بیندیشیم. در غیر این صورت، همین فردا سرهای ما نیز بر دار خواهد شد».

در همین حال، درِ خانه ماکسی میلیان به صدا درآمد. خبر رسید که پادشاه آنها را به حضور طلبیده است. ماکسی میلیان گفت: «نزد او می رویم، ولی بر عقیده خود استوار

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه