قصه ها و آیه ها صفحه 26

صفحه 26

می مانیم و دست از ایمان خود برنمی داریم».

هنگامی که وارد شدند، پادشاه را دیدند که در تالار بزرگ بر تختی زرین نشسته و چهره اش از فرط خشم به سیاهی گراییده است با دیدن آنها ناگهان از جای خود بلند شد و فریاد کشید: «در کاخ من سخن از خدای یگانه بر زبان می آورید؟ اگر شما از بزرگان و اقوام من نبودید، هم اکنون دستور می دادم بدن هایتان را قطعه قطعه کنند». در جمع ایمان آورندگان به خداوند، ماکسی میلیان که داماد پادشاه بود، گفت: «ما درباره خداوند یگانه بسیار اندیشیده ایم. او خالق آسمان ها و زمین و همه ماست. ما هرگز جز او معبودی را نمی پرستیم».

پادشاه بانگ برآورد: «کافی است. دیگر نمی خواهم سخنی بشنوم. تا فردا به شما مهلت می دهم که از آیین خود دست بردارید و چون گذشته از نعمت های من بهره مند شوید».

آن شب در خانه ماکسی میلیان غم و اندوه حاکم بود. یکی از مؤمنان گفت: «عشق به خدا در روح و جان من نفوذ کرده است و در تمام هستی، حضور او را احساس می کنم و با یاد او آرامشی عجیب می یابم. چگونه می توانم این حقیقت را کتمان کنم که خدای ما موجودی زنده، مهربان و تواناست؟»

آنها با مشورت هم سرانجام به این نتیجه رسیدند که به پست و مقام پشت پا بزنند و برای حفظ ایمان خود هجرت کنند.

مؤمنان، شبانه از شهر خارج شدند. راه زیادی پیمودند. ماکسی میلیان که کمی جلوتر حرکت می کرد، گفت: «نگاه کنید. چوپانی آنجاست. کمی آب از او بگیریم.» چوپان با دیدن آنها گفت: «در سیمای شما آثار نیکویی می بینم. حال که راه خود را نمی دانید، سگ من همراه شما خواهد آمد.» آنها گفتند: «اگر سگ همراه ما باشد، پارس می کند و دیگران را متوجه ما می سازد. با این حال، سگ به دنبال آنها رفت و هر چه کردند، نتوانستند او را از خود دور کنند.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه