قصه ها و آیه ها صفحه 27

صفحه 27

چوپان با آنها از کوهی بالا رفت و از طرف دیگر کوه به دامنه سبز و خرمی رسیدند. از دور غاری را به مؤمنان نشان داد و گفت: «راه زیادی نمانده است. می توانید بروید و در آنجا استراحت کنید».

آفتاب از شکاف کوه در درون غار می تابید. جوان مردان با ایمان گفتند: «بهتر است ساعتی استراحت کنیم تا خستگی راه را از بین ببریم.» آنها با هم دست به دعا برداشتند و گفتند: «پروردگارا! ما را از سوی خود رحمتی عنایت کن و راه نجاتی برای ما فراهم ساز». (کهف: 10)

آنها آن قدر خسته بودند که بی درنگ همه در فرو خوابی عمیق رفتند. غار در ارتفاع بلندی قرار داشت و خورشید گاه گاهی از شکاف کوه نظری در آن می افکند. اگر کسی دقت می کرد، بر سکوی غار، جوان مردان با ایمان را می دید که از ستم دقیانوس به درون غار پناه برده، با چشمانی باز، به خوابی عمیق فرو رفته بودند. به نیروی الهی آنها گاهی از راست به چپ و زمانی از چپ به راست می غلتیدند.

روز از نیمه گذشته بود. سگی که دست های خود را بر دهانه غار گشوده بود، بیدار شد. اصحاب کهف (یاران غار) نیز یکی یکی از خواب برخاستند. یکی پرسید: «فکر می کنید چه قدر خوابیدیم؟» یملیخا که هنوز خمیازه می کشید، پاسخ داد: «گمان می کنم ساعت های طولانی در خواب بوده ایم. نظر شما چیست؟» ماکسی میلیان گفت: «با گرسنگی و ضعفی که من احساس می کنم، فکر می کنم یک روز خوابیده باشم.» دیگری گفت: «ما صبح خوابیده ایم و هنوز خورشید به غروب نزدیک نشده است. فکر می کنم بخشی از یک روز را در خواب بوده ایم».

یملیخا حرف آنها را قطع کرد و گفت: «بهتر است گفت وگو را کنار بگذاریم. خداوند به زمان خواب ما آگاه تر است. حال باید یکی از ما به شهر برود تا بنگرد چه کسی غذای پاک تری دارد، از آن مقداری تهیه کند و بیاورد. با این حال، بسیار مراقب باشد که هیچ کس را از وضع ما آگاه نسازد؛ زیرا در این صورت یا سنگسارمان می کنند

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه