قصه ها و آیه ها صفحه 28

صفحه 28

یا ما را به آیین خود باز می گردانند و دیگر روی رستگاری را نخواهیم دید».

ماکسی میلیان برخاست و گفت: «من برای تهیه غذا به شهر می روم.» از غار پایین آمد. دلشوره عجیبی داشت. با ترس و اضطراب به این سو و آن سو می نگریست. وقتی به شهر رسید، به خود گفت: «عجیب است، وضع شهر به کلی تغییر کرده است. بناها دگرگون شده و لباس های مردم به گونه دیگری است. ممکن است چه اتفاقی افتاده باشد؟ آیا راه را گم کرده ام؟

با شتاب خود را به دکان رساند. چند سکه به دکان دار داد و غذایی تهیه کرد. دکان دار با تعجب به سکه ها نگاه کرد و پرسید: «جوان، آیا گنج پیدا کرده ای؟»

ماکسی میلیان پاسخ داد: «نه، این پول را همین دیروز گرفته ام».

دکان دار پوزخندی زد و گفت: «اما بیش از سیصد سال از زمان ضرب این سکه ها می گذرد.» گفت وگوی آنها شدت گرفت و مردم اطرافشان جمع شدند. ماکسی میلیان حیرت زده و درمانده نگران آن بود که سپاهیان دقیانوس هر لحظه سر برسند و او را دستگیر کنند.

یکی از میان جمعیت گفت: «نترس، آن پادشاهی که تو از او سخن می گویی، سیصد سال پیش مرده است و اکنون شاهی حکومت می کند که معتقد به خدای یگانه است».

همه چیز برای ماکسی میلیان مثل یک رؤیا بود. او دریافت که با دوستانش از آن محیط شرک آلود نجات یافته اند. با این حال، شکاف عمیقی میان مردم و آنها به وجود آمده است.

وی را نزد پادشاه بردند. مشاوران شاه به او گفتند: «در تاریخ گذشته، داستان جوانان باایمانی ثبت شده که از ستم و بت پرستی به غاری پناه بردند و دیگر باز نگشتند».

ماکسی میلیان غمگین و افسرده گفت: «مرا واگذارید تا به غار باز گردم و ماجرا را

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه