قصه ها و آیه ها صفحه 29

صفحه 29

برای دوستانم بازگویم. آنها اکنون نگران من هستند».

شاه گفت: «ما با تو می آییم تا دوستان تو را از نزدیک ببینیم و راست گویی تو بر ما آشکار شود».

همه جا صحبت از یاران غار بود. مردم دسته دسته گرد هم می آمدند. هر کس چیزی می گفت. یکی می گفت: «معجزه بزرگی است. گروهی زندگی راحت در کاخ شاه را کنار گذاشته و برای حفظ ایمان به غار پناه می برده اند. اکنون نیز پس از سیصد سال به این دنیا باز گشته اند.» دیگری می گفت: «خداوند با این نشانه، برانگیختن دوباره ما را به اثبات رسانده است».

سومی می گفت: «آری، حال باید بدانیم که وعده رستاخیز حق است و در پایان کار جهان و رسیدن قیامت شکی نیست».

ماکسی میلیان پیشاپیش جمعیت در حرکت بود. وقتی نزدیک غار رسیدند، گفت: «بهتر است شما همین جا بمانید. اگر ناگهان بر دوستان من وارد شوید، آنها به شدت هراسان خواهند شد. من باید آنها را آماده پذیرش این حقیقت کنم».

ماکسی میلیان وارد غار شد و آنچه پیش آمده بود، برای دوستان خود تعریف کرد. سپس گفت: «دوستان عزیز! اکنون ما هیچ دوست و آشنایی نداریم و از این مردم هم سال ها دور هستیم. پس تحمل این زندگی برای ما رنج آور خواهد بود. بیایید دعا کنیم و از خداوند بخواهیم ما را به سوی خود فراخواند و رحمتش را شامل حالمان سازد».

هنوز چند لحظه ای از دعای یاران غار نگذشته بود که پیکرهای بی جان آنها بر زمین افتاد.

مدتی گذشت. شاه و اطرافیان او وقتی دیدند خبری نشد، خود به بالای غار رفتند، ولی با اجساد چند تن روبه رو شدند که نور و درخشش خاصی در چهره هایشان دیده می شد. در این حال، کشمکش بین دو گروه آغاز شد.

آنان که می خواستند این واقعه شگفت به فراموشی سپرده شود، گفتند: «در غار را

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه