قصه ها و آیه ها صفحه 36

صفحه 36

در جمع کاهنان کسی جلو آمد و گفت: «بیش از این بحث نکنید، چوب های قرعه را در آب بیندازید. چوب هر کسی که روی آب بماند، نگه داری این کودک را به او واگذار می کنیم».

خدمت گزاران معبد یک صدا گفتند: «پیشنهاد بسیار خوبی است».

آنها همه در کنار آب منتظر ماندند، یک باره چهره های شان درهم کشیده شد. با تعجب دیدند که چوبی که روی آب مانده، متعلق به زکریاست.

مثل اینکه خداوند خواسته بود این کودک از همان آغاز در محیطی روحانی و در مکتب پیامبر خدا پرورش یابد.

زکریا که خود نیز فرزندی نداشت، با خوش حالی گفت: «اینک در جایی بلند از معبد، حجره ای برای او می سازم و چون جان از او مراقبت می کنم».

***

هر چه مریم بزرگ تر می شد، بر معنویت و روحانیت او افزوده می شد. عفاف و پاکدامنی او زبانزد همگان بود. یک روز که مریم در حال عبادت بود، ندایی شنید که می گفت: «ای مریم! خداوند تو را برگزید و پاکیزه ساخت و بر زنان جهان برتری داد، ای مریم! از پروردگارت اطاعت کن، سجده کن و با نمازگزاران نماز بخوان». (آل عمران: 42 و 43)

مریم می دانست که کاهنان حضور او را در میان خود ممنوع کرده اند. با این حال، نتوانست امر خداوند را نادیده بگیرد. برخاست و به محل برگزاری عبادت رفت و به همراه حاضران نماز گزارد. ناگهان سرها به عقب برگشت و چشم ها خیره شد. یکی از کاهنان از فرط خشم، مریم را به باد ناسزا گرفت و او را از آن مکان بیرون راند.

یوسف که از یاران زکریا بود، نزد او رفت و گفت: «کجا هستی زکریا؟ چند روزی است که به معبد نیامده ای».

_ «مگر چه شده است؟»

_ «مریم را چنان آزرده اند که جسم نحیفش به سختی در رنج است. حتی غذای

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه