قصه ها و آیه ها صفحه 38

صفحه 38

که فرصت می یافت، بدانجا می رفت. هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که مریم احساس کرد کسی در برابرش ایستاده است. با نگرانی برخاست و گفت: «از تو به خدای رحمان پناه می برم که پرهیزکار باشی.» جوان پاسخ داد: «من فرستاده پروردگار تو هستم تا تو را پسری پاکیزه ببخشم».

مریم غمگین و شگفت زده گفت: «از کجا مرا فرزندی باشد، در حالی که هرگز مردی با من تماس نداشته است و من نیز از بدکاران نبوده ام».

جوان لبخندی زد و گفت: پروردگار تو چنین گفته است: این امر برای من آسان است. ما می خواهیم این پسر، آیت و رحمتی از جانب خدا برای مردم باشد.» (مریم: 16 _ 21)

کم کم رفتار مریم برای زکریا و همسرش عجیب می نمود. او به بهانه های مختلف خود را از همه پنهان می کرد. غبار غم بر چهره اش نشسته بود و دیگر کسی لبخند شیرینش را نمی دید. یک روز زکریا شتابان به خانه آمد. از همسرش پرسید: «آیا مریم به اینجا آمده است؟»

_ «نه، امروز قرار نبود که او به خانه بیاید».

_ «از صبح که رفته، به معبد بازنگشته است».

_ «بهتر است به دنبال او برویم».

پاسی از شب گذشته بود که زکریا خسته و ناامید به خانه بازگشت. چشمان نگرانش نشان می داد که هیچ اثری از مریم نیافته است.

***

مریم آخرین ماه بارداری را می گذراند. او در حالی که از درد به خود می پیچید، در بیابانی گرم و سوزان زیر درخت خرمای خشکی پناه برد و زیر لب زمزمه کرد: «خداوندا، بر من رحم کن. خاندان من پاک و باتقوا بوده اند. یاری ام کن تا بتوانم در برابر تهمتی که بر من وارد می شود، شکیبایی کنم».

در این حال، به همراه دردی شدید، صدای روح بخش فرشته ای را شنید:

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه