قصه ها و آیه ها صفحه 39

صفحه 39

«ای مریم! غمگین نباش. نگاه کن، خداوند زیر پایت نهری روان کرده است.» مریم هنوز به خود نیامده بود که باز هم به او خطاب شد: «این درخت خشکیده را به سوی خود تکان ده. خواهی دید که خرمای تازه بر تو می افشاند. از این خرما بخور و از آن آب بیاشام و خشنود و آسوده دل باش. اگر کسی را دیدی، هیچ سخن نگو و با اشاره بفهمان که امروز را برای پروردگار روزه سکوت گرفته ای».

مریم ابتدا شگفت زده شد، ولی وقتی از خاطرش گذشت که بارداری او نیز به امر پروردگار و به طور غیرطبیعی بوده است، آرامش یافت. چند خرما چید و خورد، از آب نوشید و قدری استراحت کرد. (مریم: 22 _ 26) سپس نوزاد دلبند خود را در آغوش گرفت و به سوی مردم به راه افتاد.

زکریا سرگرم نجاری بود و سخت کار می کرد. یک باره یوسف بر او وارد شد و گفت: «زکریا، مریم آمده است، ولی...».

_ ولی چه؟

_ «او تنها نیست. کودکی در آغوش دارد».

زکریا، این پیامبر بزرگ که در انتظار تولد عیسی علیه السلام بود، دریافت که سرانجام امر الهی تحقق یافته است. با شتاب به دیدن مریم رفت. او را دید که مردم به دورش حلقه زده بودند و تحقیرش می کردند و به او می گفتند: «ای خواهر هارون! پدرت که مرد بدی نبود و مادرت نیز بدکاره نبود. تو این کودک را بی شوهر، چگونه آورده ای؟»

مریم بدون آنکه حرفی بزند، اشاره کرد که از کودکش بپرسند. یک باره، صدای قهقهه و تمسخر برخاست: «از او بپرسیم؟ این بچه یک روزه! ما را مسخره کرده ای. مریم! چگونه می توان با کودکی که در گاهواره است، سخن گفت!»

به ناگاه کودک به امر پروردگار، زبان گشود و گفت: «من بنده پروردگارم. او به من کتاب داده و مرا پیامبر کرده است. هر جا که باشم، مرا مبارک ساخته و در من برکت قرار داده است و مرا تا هنگامی که زنده باشم، به نماز و ادای زکات و نیکی به مادرم

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه