قصه ها و آیه ها صفحه 44

صفحه 44

مخالفت می کنم، با دلیل و برهان مرا مغلوب می کند. حال، شما بگو، آیا این انصاف است که من تنها گوسفند خود را به او بدهم؟». برادرش به میان حرف او پرید و گفت: «راست می گویم. اگر تو این یک گوسفند را به من بدهی، عدد گوسفندهایم کامل می شود».

داود که از این زیاده خواهی به شگفت آمده بود، بدون اینکه دلیل این سخن را جویا شود، گفت: «برادر تو در این سخنش به تو ستم کرده است. بسیاری از شریک ها چنین هستند که بعضی به بعضی دیگر ستم می کنند، مگر کسانی که ایمان دارند و عمل صالح انجام می دهند. البته این دسته از مردم بسیار کم هستند». دو برادر ناباورانه به یکدیگر نگریستند.

داود نیز یک باره ساکت شد و در فکر فرو رفت. یکی از آن دو پرسید: «چه شده است؟» داود گفت: «من از حیطه داوری تجاوز و در قضاوت کردم.» سپس چنان در اندیشه فرو رفت که متوجه نشد آن دو مرد ناپدید شدند. وقتی به خود آمد، هر چه به اطراف نگریست، کسی را ندید. با خود گفت: «این دو، فرشتگان الهی بودند که برای آزمون من به اینجا آمده بودند. وای بر من، من از قدرت بالایی در قضاوت برخوردارم و همواره به عدالت حکم می کنم، ولی این بار چه زود داوری کردم. شاید آن یک گوسفند نیز متعلق به کسی بود که نود و نه رأس دیگر گوسفند داشت».

داوود به سختی بر خود لرزید و بر زمین نشست. خاضعانه خدا را سجده کرد و از کار خود پشیمان شد و توبه کرد. آن گاه گفت: «پروردگارا، بدین وسیله مرا تربیت کردی و مرا به ناتوانی ام در برابر علم خود، هشدار دادی. مرا ببخش و چون گذشته یاور من باش».

«ای داود! ما تو را در زمین خلیفه گردانیدیم. در میان مردم به حق داوری کن و از پی هوای نفس نرو که تو را از راه خدا منحرف می سازد. آنان که از راه خدا منحرف شوند، بدان سبب که روز حساب را از یاد برده اند، به عذابی شدید گرفتار می شوند». (ص: 21 _ 26)

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه