- پیش گفتار 1
- یوسف پاک دامن 4
- چیرگی سپاه رحمان بر لشکر شیطان 6
- ابراهیم بت شکن 9
- پذیرش سعی بین صفا و مروه 12
- یونس در شکم ماهی 17
- سلیمان و ملکه سبا 22
- یاران غار 24
- کشتی نوح 30
- معصیت کاران روز شنبه 32
- مریم، بانوی برگزیده خداوند (1) 35
- مریم، بانوی برگزیده خداوند (2) 37
- صبر ایوب 40
- شتاب در قضاوت 43
- عصای موسی (1) 45
- عصای موسی (2) 47
- آدم و حوا 56
- معراج پیامبر اکرم 63
- تغییر قبله نماز 66
- انفاق در رکوع 68
- داستان مباهله 70
عصای موسی (1)
ماجرای زندگی حضرت موسی علیه السلام، پیامبر بزرگ بنی اسرائیل در چند بخش به صورتی جالب و شگفت، ولی واقعی بیان شده است. این ماجرا بیش از هر چیز نمایانگر قدرت و اراده خداوند حکیم است که بر همه چیز آگاه است.
فرعون، پادشاه طغیانگر مصر، در ایوان کاخ خود قدم می زد و فریاد می کشید: «بگویید دانشمندان و خواب گزاران بیایند».
چند نفر به سرعت نزد او آمدند. در برابرش زانو زدند و سجده کردند.
فرعون گفت: «در خواب دیدم آتشی از بیت المقدس زبانه کشید، سراسر مصر را در خود فرو برد و در میان شعله های آن، هم نژادان ما سوختند، ولی به بنی اسرائیل آسیبی نرسید. تعبیر این خواب چیست؟»
خواب گزاران به هم نگاه کردند و از وحشت به لکنت افتادند. فرعون پرسید: «شما را چه می شود؟ چرا سکوت کرده اید؟»
آنان در پاسخ گفتند: «این خواب به معنی آن است که به زودی پسری در میان بنی اسرائیل متولد می شود که تخت و تاج شما را نابود خواهد کرد».
فرعون مثل مار زخمی به دور خود پیچید و گفت: «هیچ پسری را زنده نخواهم گذارد. زنان بنی اسرائیل را زیر نظر بگیرید. هر پسری که به دنیا آمد، او را بکشید. تنها دختران می توانند زنده بمانند».
غم و اندوه در میان بنی اسرائیل سایه گسترده بود. نوزادان پسر بی رحمانه کشته می شدند و ستم، بیداد می کرد.
در نقطه ای دور دست، اعضای یک خانواده دور هم نشسته بودند. _یوکابد_، کودکی را در بغل داشت که به خواست خدا هیچ کس از تولدش باخبر نشد. حتی کسی آثار بارداری را در یوکابد ندیده بود.