قصه ها و آیه ها صفحه 46

صفحه 46

دخترش، _صفورا_ با نگرانی گفت: «مادر! مأموران فرعون خانه به خانه می گردند تا پسران را بیابند و بکشند. موسی را چه کنیم؟»

یوکابد بدون اینکه وحشت کند، با آرامشی عجیب رو به صفورا کرد و گفت: «راه نجات را یافته ام به قلبم الهام شد که او را در صندوقی چوبی بگذارم و با توکل به خدا آن را به رود نیل بسپارم».

سپس به دخترش گفت: «صفورا! تو این صندوق را دنبال کن و ببین سرنوشت او به کجا می انجامد».

در محوطه کاخ فرعون، هوای مطبوعی بود. _آسیه_ و همسرش، فرعون روی تخت روان نشسته بودند و در حال گردش در باغ، به جریان آب می نگریستند. ناگهان چیزی بر روی آب توجه آسیه را به خود جلب کرد. به فرعون گفت: «آن صندوق را ببین که روی آب است. مثل اینکه چیزی در آن است.» فرعون اشاره ای کرد. عواملش صندوق را نزد آنها آوردند. هنگامی که آسیه در آن را باز کرد، چهره اش با شادمانی از هم گشوده شد: «چه کودک زیبایی! او اینجا چه می کند؟»

فرعون شتاب زده گفت: «شاید فرزند یکی از بنی اسرائیل است که به گفته کاهنان در همین سال ها به دنیا می آید و می خواهد مرا نابود کند. او را بکشید. آسیه التماس کنان گفت: ولی این مایه شادمانی من و توست. او را نکش. شاید سودی به ما برساند. بیا او را به فرزندی بگیریم.» از آنجا که فرعون و آسیه فرزندی نداشتند، فرعون در برابر خواست همسرش تسلیم شد و هیچ نگفت.

کودک در آغوش همسر فرعون سخت بی تابی می کرد. او گرسنه بود. چندین زن برای شیر دادن نوزاد آوردند. ولی نوزاد، شیر هیچ یک از زنان را نمی پذیرفت. در این حال، خواهر کودک که از دور مراقب اوضاع بود، نزد آسیه رفت و گفت: «آیا می خواهید شما را به خانواده ای راهنمایی کنم که او را برایتان نگه دارند و نیک خواهش باشند؟ مادر من فرزندش را به تازگی از دست داده است و شیر فراوان دارد».

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه