قصه ها و آیه ها صفحه 5

صفحه 5

پرورش دهنده من است و مرا منزلتی نیکو داده است».

آیا می دانی که ستم کاران رستگار نمی شوند؟ سپس با شتاب به سوی در شتافت.

عقل و بصیرت در وجود زلیخا مغلوب تمایلات شده بود. عجولانه در پی یوسف برآمد و پیراهن یوسف را گرفت. جامه پاره شد. در همین حال، عزیز مصر وارد شد.

زلیخا رنگ پریده و هراسان شد، ولی خیلی زود به خود آمد و با حیله گفت: «ای عزیز، یوسف حرمت همسر تو را پاس نداشته است. جزای کسی که با زن تو قصد بدی داشته باشد، چیست جز آنکه به زندان افتد یا به عذابی دردآور گرفتار آید؟» (یوسف: 25)

یوسف با تعجب گفت: «حقیقت چنین نیست. بانوی شما مرا به سوی خود خواند و پیراهن من بر درستی گفته هایم گواهی می دهد.» پادشاه مصر ناباورانه به آن دو می نگریست. او یوسف را می شناخت و نمی توانست ادعای همسرش را بپذیرد. چهره اش از خشم به سرخی گرایید. شخص همراه وی که شاهد ماجرا بود، گفت: «با کمی تأمل می توان حقیقت را دریافت. اگر پیراهن یوسف از جلو پاره شده باشد، یوسف گنه کار است، ولی اگر جامه او از پشت دریده شده باشد، همسر شما دروغ می گوید».

عزیز مصر به خیانت همسرش پی برد، ولی چون به او علاقه مند بود، از وی خواست توبه کند و از یوسف نیز درخواست کرد که این ماجرا را در جایی بازگو نکند. با این حال، کم کم داستان علاقه زلیخا به یوسف علیه السلام در میان زنان اشراف مصر انتشار یافت. همه زلیخا را سرزنش می کردند و او را در گمراهی آشکار می دیدند. زلیخا که با وجود اظهار تمایل خویش، از سوی یوسف تحقیر شده بود، زمینه ای فراهم آورد تا یوسف به زندان برود و به رنج و محنت درافتد. در این حال، یوسف دست به دعا برداشت و گفت:

ای پروردگار من! برای من زندان دوست داشتنی تر است از آنچه مرا بدان می خوانند و اگر مکر این زنان را از من دور

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه