- پیش گفتار 1
- یوسف پاک دامن 4
- چیرگی سپاه رحمان بر لشکر شیطان 6
- ابراهیم بت شکن 9
- پذیرش سعی بین صفا و مروه 12
- یونس در شکم ماهی 17
- سلیمان و ملکه سبا 22
- یاران غار 24
- کشتی نوح 30
- معصیت کاران روز شنبه 32
- مریم، بانوی برگزیده خداوند (1) 35
- مریم، بانوی برگزیده خداوند (2) 37
- صبر ایوب 40
- شتاب در قضاوت 43
- عصای موسی (1) 45
- عصای موسی (2) 47
- آدم و حوا 56
- معراج پیامبر اکرم 63
- تغییر قبله نماز 66
- انفاق در رکوع 68
- داستان مباهله 70
بنی اسرائیل پرسیدند:
_ «پس یاری خدا کی خواهد رسید؟»
موسی گفت:
امید است که پروردگارتان دشمنتان را هلاک کند و شما را در زمین جانشین او گرداند».
***
شب فرا رسید. سیاهی شب، فرصتی بود تا مردم اندکی بیاسایند و از ستم و بیداد فرعون در امان بمانند. با این حال، آن شب، بنی اسرائیل به درِ خانه های هم می رفتند و یکدیگر را صدا می کردند:
_ «موسی، پیامبر خدا، خواسته است که امشب حرکت کنیم».
_ «به کجا باید برویم؟»
_ «به موسی وحی شده است شب هنگام ما را از شهر بیرون ببرد».
شب از نیمه گذشته بود. قوم موسی صحرایی پهناور و بزرگ را پشت سر گذاشتند و نزدیک ساحل نیل رسیدند. فرعون که از رفتن موسی آگاه شده بود، جمعیتی را گرد آورد و گفت:
«آنان گروهی اندکند که ما به راحتی نابودشان خواهیم کرد. پس به سرعت و با تجهیزات کامل، آنها را تعقیب می کنیم».
_یوشع بن نون_، از یاران موسی با دیدن فرعونیان گفت: «ای موسی! چاره چیست؟ دیگر تا مرگ زمانی نمانده است».
موسی گفت: «هرگز چنین نیست. پروردگار من با من است و راه را به من نشان خواهد داد».
در این حال ندایی به موسی خطاب کرد: «ای موسی! با عصایت به آب دریا بزن».
موسی عصایش را به آب زد. باور کردنی نبود، ولی واقعیت داشت. از همه جا آب