- پیش گفتار 1
- یوسف پاک دامن 4
- چیرگی سپاه رحمان بر لشکر شیطان 6
- ابراهیم بت شکن 9
- پذیرش سعی بین صفا و مروه 12
- یونس در شکم ماهی 17
- سلیمان و ملکه سبا 22
- یاران غار 24
- کشتی نوح 30
- معصیت کاران روز شنبه 32
- مریم، بانوی برگزیده خداوند (1) 35
- مریم، بانوی برگزیده خداوند (2) 37
- صبر ایوب 40
- شتاب در قضاوت 43
- عصای موسی (1) 45
- عصای موسی (2) 47
- آدم و حوا 56
- معراج پیامبر اکرم 63
- تغییر قبله نماز 66
- انفاق در رکوع 68
- داستان مباهله 70
خواهیم کرد». (کهف: 83)
این داستان، حکایت مردی است که با حکمت و تدبیرش، امنیت و سلامت را به مردم هدیه کرد و مقام و موقعیت، او را به طغیان نکشاند.
ذوالقرنین با قدرت و شوکتی عظیم به همراه سپاهیانش سفر به سوی غرب را آغاز کرد. در پایان سفر، آنها به نقطه ای رسیدند که کم کم انوار طلایی خورشید که بر آسمان گسترده بود، کم رنگ می شد. ذوالقرنین به افق نگریست و غروب زیبای خورشید را نظاره کرد. آن گاه رو به همراهانش گفت: «منظره بسیار زیبایی است. آیا شما هم چنین فکر می کنید؟» آنان گفتند: «همین گونه است.» وی گفت:
«بهتر است در این مکان توقف کنیم».
آنها وارد شهر شدند. مردم وقتی شکوه ذوالقرنین را دیدند، به خیال اینکه او نیز چون دیگر ثروتمندان متکبر در پی سلطه جویی است، روی برکشیدند و محتاطانه کنار رفتند. ذوالقرنین آرام و متواضع و بدون اینکه آسیبی به کسی برساند، به آنها گفت: «خداوند مرا اختیار داد که به شما نیکی کنم یا شما را مجازات کنم.»
مردم بی صبرانه منتظر بودند تا سخن نهایی او را بشنوند. ذوالقرنین ادامه داد:
«ولی من به نیکی روی می آورم. کسانی که راه خداپرستی را بپیمایند و کار شایسته انجام دهند، مورد حمایت ما خواهند بود و کسانی که به شرک و ظلم روی بیاورند و برای جامعه _زیان بار_ باشند، مجازات می شوند و ما دستورهای آسانی به شما خواهیم داد».
مردم که انتظار چنین برخوردی را نداشتند، نفس راحتی کشیدند و با اشتیاق به سوی وی رفتند.
ذوالقرنین پس از فتح مناطق غربی و تسلط بر آن نقطه از جهان، به جانب شرق رفت. لشکرکشی او همه جا با پیروزی همراه بود و چون شیوه عدل و دادگری اش به گوش همه رسیده بود، مردم بدون هیچ گونه مقاومتی به او روی آوردند. در ادامه سفر،