قصه ها و آیه ها صفحه 69

صفحه 69

آن روز پیامبر بزرگوار نیز برای نماز در مسجد حاضر شده بود. عده ای دورش حلقه زده بودند و آن حضرت، به پرسش های آنان پاسخ می گفت.

ناگهان مردی در مقابل درِ مسجد ظاهر شد. آشنا به نظر نمی رسید و خسته و غمگین بود. با دیدن مردم وارد مسجد شد. نگاهی به اطراف کرد. سپس با صدایی بلند و لرزان، به گونه ای که همه بشنوند، وضع پریشان خود را شرح داد و از حاضران در مسجد کمک خواست. لحن تأثربارش از درد و رنج فراوان او حکایت می کرد و صورت شرمگینش نشان می داد که تنگناهای زندگی او را وادار به خواستن کمک کرده است.

مرد، ساکت کناری ایستاد و منتظر واکنش حاضران ماند، ولی واکنشی از کسی دیده نشد. بار دیگر خطاب به مردم گفت: «برای رضای خدا به من چیزی بدهید».

دو نفر که با هم گفت وگو می کردند، به هم گفتند: «ای کاش می توانستیم او را یاری کنیم».

دومی گفت: «آری، ولی تو خود می دانی که ما همه در سختی و رنج هستیم. رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز از دور مراقب بود که چه کسی در حمایت از محروم پیش تاز می شود».

پس از چندی، مرد بینوا با ناامیدی رو به سوی آسمان کرد و گفت: «خداوندا! شاهد باش من در مسجد پیامبر تو آمدم و از مسلمانان کمک خواستم، ولی هیچ کس مشکل مرا حل نکرد».

در این حال، علی علیه السلام که سرگرم نماز خواندن بود و در حال رکوع، تسبیح خدا را می گفت، دست خود را که انگشتری در آن بود، به سوی آن مرد دراز کرد. اطرافیان با تعجب نگاه می کردند. یکی پرسید: «منظور علی از این کار چیست؟» دیگری گفت: «مگر نمی بینی! انگشتر خود را به طرف آن مرد، گرفته است».

مرد نیازمند که ابتدا باورش نمی شد، به خود آمد و با سرعت به سوی علی علیه السلام رفت. انگشتر را از دستش درآورد. آن گاه لبخند زنان، در حالی که انگشتر را در دستش

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه