ص:15
هرگز ندیده بود، وحشت داشت. مدیر سر چرخاند طرف مرد عینکی و لاغری که پشت میزی، گوشه دفتر کز کرده بود و گفت: پاشو، این پسر رو ببر سر کلاس آقای اشرفی. محمدعلی، مستأصل، به پدر نگاه کرد، انتظار نداشت به آن زودی برود سرکلاس. مرد لاغر، چنگ انداخت به دست کوچک محمدعلی و دنبال خودش، او را کشید توی حیاط. محمدعلی برگشت و پدر را نگریست و بعد وارد راهرویی شدند که دورتا دورش درهایی بود به فاصله هایی منظم از یکدیگر.
از انتهای راهرو، مردی بلندقد و شبیه مدیر مدرسه به طرف آنها می آمد که توی دست راستش، ترکه اناری بود که هوا را می شکافت و می خورد به کف دست دیگر مرد. محمدعلی آب دهانش را قورت داد. مرد که ناظم مدرسه بود، با صدایی نخراشیده گفت: کجا؟ مرد عینکی که همراه محمدعلی بود، گفت: شاگرد جدید آقای اشرفیه. ناظم ترکه را آرام روی شانه های محمدعلی زد و گفت: با این لباس بلند؟ ابروهای محمدعلی توی هم رفت. ناظم، دست محمدعلی را از توی دست های مرد عینکی قاپید و او را دوباره کشید طرف دفتر. قدم های مرد، بلند و سریع بود و محمدعلی می دوید تا به او برسد. جلوی دفتر مدرسه، محمدعلی نگاهش را چرخاند تا پدرش را ببیند، اما پدر رفته بود. اشک توی چشم های محمدعلی جمع شد. ناظم رفت توی دفتر مدرسه و مدیر مدرسه، رو به محمدعلی اخم کرد و گفت: چی کار کردی که نرفته ناظم برت گردوند؟ محمدعلی با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و چیزی نگفت. ناظم بلند گفت: آقا با این لباس ها که نمی شه بره