حیات نیکان 16: آیت الله سیدمحمدعلی علاقه بند صفحه 13

صفحه 13

ص:18

را ممنوع کرده که این نان را به خورد مردم بدهد. وقتی سر بازارچه رسیدند، دو آژان(1) جلوی حاج میرزا را گرفتند و پرسیدند: بارت چیه؟ سید محمدباقر، عصبانی جلو دوید که حاج میرزا با علامت دست آرامش کرد و بعد رو به آژان ها گفت: می دونی من کی هستم جناب؟ یکی از آژان ها چشم هایش را ریز کرد و سر تا پای حاج میرزا را برانداز کرد و گفت: نه. حاج میرزا گفت: من حاج میرزا سیدعلی ام. آن یکی آژان، جمله حاج میرزا را قطع کرد و گفت: ببخشید حاج میرزا که شما را به جا نیاوردیم. حالا هم بفرمایید. و آژان همراهش را کشید کنار و رفتند. سید محمدباقر گفت: حالا اگر گذاشتند این بار گندم را درست و حسابی به دست مستحق برسونیم!

محمدعلی جلوتر می رفت و حاج میرزا و پسرش به دنبال او. پشت در خانه، سید محمدباقر کوبه در را کوبید و بعد رو کرد به محمدعلی و گفت: حالا که حوزه های علمیه تعطیله، چی کار می کنی؟ محمدعلی سرش را به زیر انداخت و گفت: می رم مدرسه. حاج میرزا لبخندی زد و پرسید. چند سالته جوون؟ محمدعلی گفت: چهارده سال. میرزا گفت: خوبه؛ حالا که حوزه ها تعطیله، نمی شه که جوونیت هدر بره! اونجا هم می شه دو کلمه چیزِ به درد بخور یاد گرفت. پسرم! درس بخون، هیچ وقت نذار وقتت به بطالت بگذره.


1- پاسبان.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه