ص:21
سقوط یک دیکتاتور
سقوط یک دیکتاتور
صدای کوبه در حیاط بلند شد و بعد صدای برادر محمدعلی از توی حیاط آمد که گفت: محمدعلی، حسن اومده کارت داره. محمدعلی، آهسته از اتاق بیرون آمد. صدای حسن بلند شد که گفت: بدو، بدو، الان می ره، بدو، زود بیا. محمدعلی تعجب کرد؛ زیرا قرار نبود با هم جایی بروند و اصلاً حسن مگر نباید این وقت روز در مغازه اش باشد. محمدعلی در حیاط را تا آخر باز کرد. حسن دست راستش را گرفت و گفت: بدو، بدو، توی راه برات می گم چه خبره. محمدعلی که پشت سر حسن کشیده می شد، پشت سر هم می پرسید: چی شده حسن؟ کجا می ریم؟ اما حسن فقط می دوید. سر خیابان اصلی که رسیدند، حسن خم شد و پهلوهایش را گرفت؛ آن قدر تند دویده بودند که نفس محمدعلی بند آمده بود. آنها به دیوار کاه گلی آخر کوچه تکیه دادند.
نزدیک ظهر بود و آفتاب، سرتاسر کوچه را گرفته بود. محمدعلی کنار دیوار نشست و بریده بریده گفت: حالا مگه چه خبره که من و خودتو این طوری...؛ و نتوانست جمله اش را تمام کند. حسن ایستاد و دوباره دست محمدعلی را کشید و گفت: خودت باید ببینی چه خبره. اگه بگم کی ماشینشو آ ورده گاراژ اوستا تقی، باورت نمی شه. پس بدو تا ماشینش درست نشده و نرفته. قبل از اینکه بره، باید ببینی اش.
محمدعلی دست به دیوار گرفت و بلند شد و پرسید: مگه حالا کیه؟ حسن همین طور که می دوید، فریاد زد: رضاخان. چشم های