- گاه شمار 2
- ماندن بر سر دوراهی 3
- زیارت کودکانه 4
- ورود به مدرسه ایرانی «علوی» 6
- عشق به ریاضی و فلسفه 8
- ورود به حوزه 9
- هر کسی کو دور ماند از اصل خویش 11
- از «العماره» نجف تا «شمس العماره» تهران 12
- گرد وحشت بر چهره ها 13
- سوغات فرنگ 16
- تمنای حضور 19
- ورود به بزرگ ترین مدرسه دینی تهران 21
- بین النورین 23
- سر دردِ درد سر ساز 24
- نمایندگی ناتمام 25
- دود چراغ خوردن 27
- شلیک به عقلانیت 29
- حیات بخشیدن به مردگان 31
- تصاویر 34
ص:18
_ «به این امام زاده معصوم، تا صف تشکیل ندهید، به احدی نان نمی دهم».
هر کسی سعی داشت از دیگری جلو بزند و صف را به نفع خود تشکیل دهد. صدای اعتراض مردم، لحظه به لحظه بیشتر می شد: «این چه وضعی است؟ هر چه نان و گندم است، به آلمانی ها می دهند؛ آن وقت ما باید این گونه خفت و خواری بکشیم».
_ «تازه امروز، روز خوب ماست».
_ «اگر امروز، روز خوب است. وای به روز بدمان».
_ «ارتش روس از شمال و ارتش انگلیسی ها از جنوب و غرب دارند می رسند».
_ «بر پدر طفیلی و هر چه انگَل صفته لعنت!»
مردی با حالت تمسخر و لبخند طعن آمیز گفت:
_ «مهمان حبیب خداست».
_ «کدوم مهمان؟ اینها یک مشت اشغالگرِ بی همه چیزند. حیف نیست حتی به شوخی اسم مهمان روی اینها بگذارید؟»
مرد کوتوله ای که در میان جمعیت گم شده بود، با صدای زمخت مردانه اش گفت: «وزیر جنگ اعلام آتش بس کرده. سربازها را مرخص کرده اند. به همین خاطر، حیران و سردرگمند».
با این حرف، مردم را متوجه خود می کند. دست او را می گیرند و به سر صف می برند تا حق او ضایع نشود.
پیرمردی دو دستش را به سمت آسمان بلند کرد و با صدای لرزان گفت:
_ «خدایا، این مردانگی، انصاف و بزرگی را از مسلمانان نگیر!»