- گاه شمار 2
- ماندن بر سر دوراهی 3
- زیارت کودکانه 4
- ورود به مدرسه ایرانی «علوی» 6
- عشق به ریاضی و فلسفه 8
- ورود به حوزه 9
- هر کسی کو دور ماند از اصل خویش 11
- از «العماره» نجف تا «شمس العماره» تهران 12
- گرد وحشت بر چهره ها 13
- سوغات فرنگ 16
- تمنای حضور 19
- ورود به بزرگ ترین مدرسه دینی تهران 21
- بین النورین 23
- سر دردِ درد سر ساز 24
- نمایندگی ناتمام 25
- دود چراغ خوردن 27
- شلیک به عقلانیت 29
- حیات بخشیدن به مردگان 31
- تصاویر 34
ص:19
صدای آمین مردم بلند می شود.
سوغات فرنگ
سوغات فرنگ
اوضاع و احوال ایران روز به روز بدتر می شد. به قول مش حسن: «ایران می خواست بی طرف باشد. نه سر پیاز باشد، نه ته پیاز. اما خود پیاز شد.» مش حسن، همسایه ما، مرد شوخ طبعی بود. گاهی به خانه ما می آمد تا با پدرم حرفی بزند یا درددلی کند. من هم سراپاگوش حرف هایش می شنیدم و خسته نمی شدم.
حال و هوای آن روز من بهتر از ایران نبود. در هوای گرم تابستان، سرماخوردگی و تب و لرز؟ این دیگر چه صیغه ای بود؟ نمی دانستم. مش حسن، دست بر پیشانی ام گذاشت و در حالی که سر تکان می داد، لب گزید و گفت: «خدا کند از این مریضی های وارداتی نباشد!»
پدرم با تعجب و نگرانی پرسید: «کدام مریضی؟ مگر مریضی هم وارد ایران شده است؟»
_ «سوغات این پدرسوخته های فرنگی است. تیفوس و حصبه و انواع تب و لرزها. و الاّ در این هوای گرم، که تخم مرغ در نیامده آب پز می شود، این تب و لرز یعنی چه؟ من تا امسال که سال بیست شمسی است و چهل سال عمر از خدا گرفته ام، شهریور هیچ سالی گرم تر از امسال ندیده ام».
مش حسن راست می گفت. گرمای طاقت فرسایی بود، به ویژه وقتی در آفتاب راه می رفتی، حرارت خورشید، مثل گلوله سرب سنگین، مغز و ملاج انسان را نشانه می گرفت.
مش حسن به من کمک کرد تا به همراه پدر به مریض خانه برویم. از