- گاه شمار 2
- ماندن بر سر دوراهی 3
- زیارت کودکانه 4
- ورود به مدرسه ایرانی «علوی» 6
- عشق به ریاضی و فلسفه 8
- ورود به حوزه 9
- هر کسی کو دور ماند از اصل خویش 11
- از «العماره» نجف تا «شمس العماره» تهران 12
- گرد وحشت بر چهره ها 13
- سوغات فرنگ 16
- تمنای حضور 19
- ورود به بزرگ ترین مدرسه دینی تهران 21
- بین النورین 23
- سر دردِ درد سر ساز 24
- نمایندگی ناتمام 25
- دود چراغ خوردن 27
- شلیک به عقلانیت 29
- حیات بخشیدن به مردگان 31
- تصاویر 34
ص:20
خانه ما تا مریض خانه مسافت زیادی نبود. پدر به خاطر حال من می خواست درشکه ای کرایه کند، اما مش حسن اجازه نداد و گفت: «همین درشکه ها و اتوبوس ها باعث بیماری شده اند، مردم جرئت نمی کنند سوار وسیله های نقلیه عمومی شوند. کسب و کار آنها هم کساد شده است».
خدا پدر مش حسن را بیامرزد. اگر او نبود، رفتن من به مریض خانه هم ممکن نبود. پدرم حال و روز چندان مساعدی نداشت. وقتی به مریض خانه رسیدیم، به حرف های مش حسن هم رسیدم. انبوهی از بیماران تیفوسی و حصبه ای بودند. بیمارانی که به مرگ لبیک گفته بودند و آرزوی دیدار عزرائیل را داشتند. پدرم جهت دل جویی و عیادت نزد یکی از آنها رفت. خم شد پیشانی اش را ببوسد. صدای پرستارها مانع او شد: «آقا چه کار می کنی؟ این، بیماری اش واگیر است.» پدر با خواندن آیه «فالله خیرٌ حافظاً و هو ارحم الراحمین» نگاه همه را متوجه خود کرد و آرامش را بر دل جنگ زدگان بی سلاح هدیه داد. چه راست فرمود: «الا بذکر الله تطمئن القلوب»؛ «هان، با ذکر خدا دل ها به آرامش می رسد».
_ «بد نباشد جوان؟ بلا دور! چه خیری بر شما عارض شده؟»
جوان بیمار، تنها با لبخندی از او استقبال کرد. شاید می خواست مهربانی ایرانیان را حتی در تلخ ترین اوقات نشان دهد. او نای حرف زدن نداشت، اما «رنگ رخسار گواهی دهد از سرّ درون». چشمانش که چون جامی از خون شده بود، هر لحظه می خواستند از حدقه درآیند. لرزش دست ها و پاهایش حکایت از کرخی همراه با مور مور داشت که بر تمام وجودش چیره گشته است.