- گاه شمار 2
- ماندن بر سر دوراهی 3
- زیارت کودکانه 4
- ورود به مدرسه ایرانی «علوی» 6
- عشق به ریاضی و فلسفه 8
- ورود به حوزه 9
- هر کسی کو دور ماند از اصل خویش 11
- از «العماره» نجف تا «شمس العماره» تهران 12
- گرد وحشت بر چهره ها 13
- سوغات فرنگ 16
- تمنای حضور 19
- ورود به بزرگ ترین مدرسه دینی تهران 21
- بین النورین 23
- سر دردِ درد سر ساز 24
- نمایندگی ناتمام 25
- دود چراغ خوردن 27
- شلیک به عقلانیت 29
- حیات بخشیدن به مردگان 31
- تصاویر 34
ص:21
همراه بیمار، پیرمردی خسته و رنجورتر از او بود. رو به پدرم کرد: «اینها همه از سر بی کفایتی شاه مستبد ماست. کسی که زورش را بر سر مردمش خالی می کند، زوری برای مبارزه با اجنبی برای او باقی نمی ماند».
پیرمرد ادامه داد: «این آلودگی ها و بیماری ها، تب و لرز، آن هم در این گرما، سوغات فرنگ است. از تب تیفوس گرفته تا حصبه و تب های راجعه، این ها از لهستانی هایی است که مورد هجوم آلمانی های متجاوز قرار گرفته اند. آمده اند تا از این جا به امریکا و اروپا بروند. خدا می داند که در اثر این بیماری ها، چقدر کشته داده ایم».
مردی که در کنار پدرم و آن پیرمرد ایستاده بود، با اشاره چشم و گزیدن لب، پیرمرد را متوجه یکی از آدم های حکومتی کرد که در نزدیکی ما قرار داشت. پیرمرد، چهره در هم کشید و گفت:
«من که عمرم تمام شده است، همین اندازه هم که عمر کرده ام، از سرم زیاد است. این حرف ها را که من از خودم نمی گویم، رادیوهای خارجی را گوش کنید، تا بفهمید در دنیا چه خبر است».
_ «خدا نیامرزد، هر چه می کشیم، از همین رادیوی کذاب آنهاست».
هنگام برگشت به خانه، مش حسن رفته بود. زحمت من به دوش پدرم افتاد. حال و هوای شهر غم آلود بود. خورشید آن روز نیز رونق همیشگی اش را از دست داده بود و غروب آن به زخم متورم و دردناکی می ماند که ناسور شده باشد. سربازان ایرانی، بی سلاح، خیابان ها را قرق کرده بودند.