- گاه شمار 2
- ماندن بر سر دوراهی 3
- زیارت کودکانه 4
- ورود به مدرسه ایرانی «علوی» 6
- عشق به ریاضی و فلسفه 8
- ورود به حوزه 9
- هر کسی کو دور ماند از اصل خویش 11
- از «العماره» نجف تا «شمس العماره» تهران 12
- گرد وحشت بر چهره ها 13
- سوغات فرنگ 16
- تمنای حضور 19
- ورود به بزرگ ترین مدرسه دینی تهران 21
- بین النورین 23
- سر دردِ درد سر ساز 24
- نمایندگی ناتمام 25
- دود چراغ خوردن 27
- شلیک به عقلانیت 29
- حیات بخشیدن به مردگان 31
- تصاویر 34
ص:23
کاشانی هم آنجا بود.
آیت الله بهبهانی: «شنیده ام که عزم برگشت به نجف اشرف را دارید؟»
پدر: «اگر رخصت بفرمایید. چند روز دیگر عازمم، ان شاءالله».
_ «اگر از شما خواهش کنم بمانید و حوزه تهران را با حضور خودتان رونق دهید، می پذیرید؟»
_ «تهران با وجود حضرات شما و آسید ابوالحسن شعرانی، آمیرزا ابوالحسن قزوینی، الهی قمشه ای و بسیاری از بزرگان دیگر چه نیازی به بنده دارد؟»
آیت الله کاشانی: «حوزه تهران، بعد از سقوط رضا شاه تازه می خواهد نفسی بکشد. مستحضرید که آن خدانشناس مدرسه مروی را که وقف حوزه علمیه است، به مدرسه دخترانه تبدیل کرده بود و یا با مدرسه سپهسالار آن کار را کرد».
آیت الله بهبهانی: «در این زمان، به وجود شما نیاز است. آقازاده هم همین جا در مدرسه مروی و سپهسالار به درسشان ادامه می دهند».
پدرم که نمی خواست با نظر آن دو بزرگوار مخالفت کند، قدری فکر کرد و با لبخندی نظر خود را اعلام کرد:
«وقتی شما امر می فرمایید، اطاعت امرتان بر من واجب است».
پدرم از فضل و دانش چیزی کم نداشت، اما روحیه تواضع و فروتنی اش از سویی و احساس تکلیف از سوی دیگر، سبب شد تا برای چند سال دیگر اقامت در تهران را بپذیرد. گویی قسمت این بود که برادر کوچکم سید فخرالدین نیز در تهران به خانواده ما اضافه شود.