- گاه شمار 2
- ماندن بر سر دوراهی 3
- زیارت کودکانه 4
- ورود به مدرسه ایرانی «علوی» 6
- عشق به ریاضی و فلسفه 8
- ورود به حوزه 9
- هر کسی کو دور ماند از اصل خویش 11
- از «العماره» نجف تا «شمس العماره» تهران 12
- گرد وحشت بر چهره ها 13
- سوغات فرنگ 16
- تمنای حضور 19
- ورود به بزرگ ترین مدرسه دینی تهران 21
- بین النورین 23
- سر دردِ درد سر ساز 24
- نمایندگی ناتمام 25
- دود چراغ خوردن 27
- شلیک به عقلانیت 29
- حیات بخشیدن به مردگان 31
- تصاویر 34
ص:29
شعبان بود. وارد دفتر ایشان شدم. به آقا خبر دادند که من به دیدارشان آمده ام. آقا با روی باز و لب خندان از من استقبال کردند.
_ «سلام علیکم».
_ «علیکم السلام و رحمه الله. خوش آمدید. اهلاً و سهلاً».
مرا در آغوش گرفت و بارها خوش آمد گفت. «برای میهمان ما چای بیاورید.» ایشان در میهمان نوازی شهره همگان بود. در عین حالی که هیچ وقت سر سفره اش مرغ یافت نمی شد، اما سفره اش برای مهمان کریمانه بود.
_ «حضرت آقا، شما خیلی فعالیت می کنید. خوف دارم به سلامتی تان آسیب برسد».
_ «تا زنده ایم باید به اسلام خدمت کنیم. افتخار ماست که اگر بشود به اسلام خدمتی کنیم».
_ «البته، بنده نیز تابع اوامر جناب عالی هستم».
_ «بله، اتفاقاً با شما نیز کاری داشتم. می خواستم اگر شما آماده باشید، جهت ترویج دین به اروپا بروید و در آن جا اقامت نمایید».
با حرف آقا احساس سبکی کردم، اما در عین حال دانستم که سفری به خارج از ایران باید فراتر از یک کار مشخص باشد.
رفتم که خودم را برای مأموریت مهم و دستور ویژه مرجعیت آماده کنم. یک هفته ای از این ماجرا نگذشته بود که خبر جان گداز رحلت رئیس الفقهاء از رادیو پخش شد.
ایران را غم عزا فرا گرفته بود. ابر اندوه هر لحظه تیره تر شده و باران اشک، سیلاب به راه انداخته بود. صدای قرآن از بلندگوهای مساجد