- گاه شمار 2
- ماندن بر سر دوراهی 3
- زیارت کودکانه 4
- ورود به مدرسه ایرانی «علوی» 6
- عشق به ریاضی و فلسفه 8
- ورود به حوزه 9
- هر کسی کو دور ماند از اصل خویش 11
- از «العماره» نجف تا «شمس العماره» تهران 12
- گرد وحشت بر چهره ها 13
- سوغات فرنگ 16
- تمنای حضور 19
- ورود به بزرگ ترین مدرسه دینی تهران 21
- بین النورین 23
- سر دردِ درد سر ساز 24
- نمایندگی ناتمام 25
- دود چراغ خوردن 27
- شلیک به عقلانیت 29
- حیات بخشیدن به مردگان 31
- تصاویر 34
ص:30
سراسر کشور در عین روح نوازی، پیامی جان گداز به همراه داشت. قم، شهر علم و فقاهت و اجتهاد یک پارچه به عزا نشسته بود. بیوت علما محل رفت و آمد مریدان و مقلدان ایشان شده بود. من نیز چون دیگر ارادتمندان، با چشمانی اشک بار در سوگ مرادم سر در گریبان داشتم.
دود چراغ خوردن
دود چراغ خوردن
همه افکارم معطوف درس و مطالعه و تألیف بود. حتی گاهی همسر و فرزندانم فرصت هم کلامی و هم نشینی با من را نداشتند.
ساعت سه و نیمِ نیمه شب بود. آرام کلید خانه را در قفل چرخاندم. نوک انگشتی، وارد خانه شدم که مبادا همسر و فرزندانم را از خواب بیدار کنم. نگاهی به دور و بر خود کردم. «خدا را شکر، حاج خانم بیدار نمانده است.» به آرامی دستگیره درِ اتاقم را به سمت پایین چرخاندم: «خداوند همسری به من عطا کرده که با شرایط طلبگی آشناست.» او که دختر یکی از ملاهای رشت و از خاندان خلخالی بزرگ بود، نه تنها مزاحم پیشرفت علمی من نبود، بلکه تا آنجا که ممکن بود، برای رشد و پیشرفتم، زمینه لازم را فراهم می کرد. در دل خود به وجود چنین همسری افتخار می کردم. این بار ازدواج من جنبه اعتقادی و مبنایی داشت، نه جنبه فامیلی یا تحمیلی. آهسته این بیت را زمزمه کردم:
زن خوب و فرمانبر پارسا کند مرد درویش را پادشاه
بعد از مرور بیت خنده ام گرفت؛ زیرا هر بار این بیت را برای همسرم می خواندم، او که به تجربه می دانست بیت بعدی هم خواهد آمد، جز لبخند، هیچ واکنشی نشان نمی داد.
زن بد در سرای مرد نکو
هم در این عالم است دوزخ او