- گاه شمار 2
- ماندن بر سر دوراهی 3
- زیارت کودکانه 4
- ورود به مدرسه ایرانی «علوی» 6
- عشق به ریاضی و فلسفه 8
- ورود به حوزه 9
- هر کسی کو دور ماند از اصل خویش 11
- از «العماره» نجف تا «شمس العماره» تهران 12
- گرد وحشت بر چهره ها 13
- سوغات فرنگ 16
- تمنای حضور 19
- ورود به بزرگ ترین مدرسه دینی تهران 21
- بین النورین 23
- سر دردِ درد سر ساز 24
- نمایندگی ناتمام 25
- دود چراغ خوردن 27
- شلیک به عقلانیت 29
- حیات بخشیدن به مردگان 31
- تصاویر 34
ص:31
و می پرسید: «حالا من از کدام گروه هستم؟»
_ «من رو به پادشاهی ام یا در دوزخ؟»
هر دو می خندیدیم. این برای من معنی عشق و تفاهم می داد.
خدا خدا می کردم همسرم خوابیده باشد. می خواستم کتاب حاشیه بر اشارات بوعلی را تمام کنم. وارد اتاق شدم و در گوشه ای از اتاق نشستم. قرآن را برداشتم و شروع به تلاوت کردم و مشغول مطالعه شدم.
چیزی نگذشته بود که صدای دستگیره در همه نقشه هایم را به هم زد. حاج خانم با سینی چای وارد اتاق شد. «چای خوش رنگ و به قول شیرازی ها خون کفتری، آن هم از دست یار مهربان، خوردن دارد. خستگی را از تن می گیرد.» ناگهان مثل کسی که مار دیده باشد، خشکش زد.
_ «چی شد؟ چرا آشفته شدی؟!»
_ «چشمان تو از حال من آشفته تر است!»
_ «بله. احساس می کنم می سوزد».
_ «مثل خون شده است. می سوزد؟»
_ «فکر می کنم از چراغ نفتی خانه استادم، الهی قمشه ای باشد».
_ «مگر برق ندارند؟»
_ «خیر. بنده خدا با چراغ زنبوری و فانوس مطالعه و تدریس می کند. احتمالاً چراغ دود کرده و ما به قدری سرگرم درس و بحث بودیم که متوجه نشدیم».
_ «خیلی کار می کنی. می ترسم آخر از پا دربیایی».
به شوخی گفتم: «نکند به کتاب های من حسادت می کنی؟! اگر این طور است، باید بدانی شما هووی درس و کتاب من هستی، نه اینها. پس اینها باید به شما حسادت کنند که چرا چند ساعتی را از آنها دور