حیات نیکان 23: آیت الله سید رضی شیرازی صفحه 28

صفحه 28

ص:31

و می پرسید: «حالا من از کدام گروه هستم؟»

_ «من رو به پادشاهی ام یا در دوزخ؟»

هر دو می خندیدیم. این برای من معنی عشق و تفاهم می داد.

خدا خدا می کردم همسرم خوابیده باشد. می خواستم کتاب حاشیه بر اشارات بوعلی را تمام کنم. وارد اتاق شدم و در گوشه ای از اتاق نشستم. قرآن را برداشتم و شروع به تلاوت کردم و مشغول مطالعه شدم.

چیزی نگذشته بود که صدای دستگیره در همه نقشه هایم را به هم زد. حاج خانم با سینی چای وارد اتاق شد. «چای خوش رنگ و به قول شیرازی ها خون کفتری، آن هم از دست یار مهربان، خوردن دارد. خستگی را از تن می گیرد.» ناگهان مثل کسی که مار دیده باشد، خشکش زد.

_ «چی شد؟ چرا آشفته شدی؟!»

_ «چشمان تو از حال من آشفته تر است!»

_ «بله. احساس می کنم می سوزد».

_ «مثل خون شده است. می سوزد؟»

_ «فکر می کنم از چراغ نفتی خانه استادم، الهی قمشه ای باشد».

_ «مگر برق ندارند؟»

_ «خیر. بنده خدا با چراغ زنبوری و فانوس مطالعه و تدریس می کند. احتمالاً چراغ دود کرده و ما به قدری سرگرم درس و بحث بودیم که متوجه نشدیم».

_ «خیلی کار می کنی. می ترسم آخر از پا دربیایی».

به شوخی گفتم: «نکند به کتاب های من حسادت می کنی؟! اگر این طور است، باید بدانی شما هووی درس و کتاب من هستی، نه اینها. پس اینها باید به شما حسادت کنند که چرا چند ساعتی را از آنها دور

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه