حیات نیکان 27: آیت الله سید محمدحسین میرسجادی صفحه 14

صفحه 14

ص:19

محمدحسین هنوز بچه است. هنوز سیزده سالشه. تازه با این وضع حوزه، می خواهی این بچه را هم بفرستی. چطوری زندگی می کنید؟ اولی که درآمدی ندارد. بگذار این یکی برود سر کار، کمک خرجت باشه. الان شهریه طلبه ها فقط یک نان است که آیت الله بروجردی می دهد.

مادر داشت در هاون سنگی، گوشه حیاط نخود می کوبید. دست از کوبیدن کشید و به برادرش نگاه کرد و گفت: برادر جان، خدای ما بزرگ است. قناعت می کنیم. همان نان هم بسیار پربرکت است. از طرفی این بچه عشق حوزه دارد. عشق علم دارد. من خودم بار این زندگی را به دوش می کشم نمی خواهم بچه هایم فدا شوند.

دایی چند قدم جلو آمد: درست است خواهر، اما این بچه در مدرسه همه اش شاگرد اول بوده. اگر بگذاری چند سال دیگر در همان مدرسه درس بخواند، یک کار دفتری پیدا می کند. اصلاً شاید در همان مدرسه، معلم شد. آینده درخشانی خواهد داشت. مادر در حالی که نخودهای کوبیده را توی کاسه گلی کنار دستش می ریخت، گفت: نه برادر، دل این بچه را نمی شکنم. خدا هست. خودم هم هستم. راست می گویی این بچه آینده درخشانی خواهد داشت، اما در حوزه.

دایی گفت: الله اکبر. هر چی بگویم تو باز حرف خودت را می زنی. مادر کاسه را برداشت و بلند شد: خدا بزرگ است.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه