ص:20
دایی به طرف در رفت: هر چه از دست ما هم بر بیاید، دریغ نمی کنیم خواهر. خلاصه رودربایستی نکنی، اما اگر حرف مرا ...، و در اتاق را باز کرد و محمدحسین را پشت در دید. دایی با صدای بلند خندید: بیا، معلومه من حریف تو و مادرت نمی شوم. مادرت مرا قانع کرد. همین فردا می برمت کلاس محمدعلی مدرس افغانی. (1) دیگر خودت راه می افتی.
محمدحسین خیلی خوش حال بود. از پشت سر دایی، نگاهی به مادرش کرد که کاسه به دست وارد مطبخ آن طرف حیاط شد. دایی دستی روی شانه اش گذاشت و گفت: قدر مادرت را بدان. محمدحسین لبخند زد. با خودش فکر کرد: حتماً قدر مادرم را می دانم.
طلبگی
خواهر بزرگ تر محمدحسین از توی حیاط صدایش کرد: محمدحسین، محمدحسین یک دقیقه بیا.
محمدحسین که تازه کتاب به دست از حوزه برگشته بود، کتاب هایش را روی تاقچه گذاشت و آمد توی حیاط. خواهرش سر گونی نخی را گرفته بود و تا در مطبخ آن را می کشید، اما زورش نمی رسید گونی را از گودی مطبخ بکشد توی حیاط. محمدحسین دوید و گونی را از دست خواهرش گرفت و گفت: کجا می خواهی ببری؟ خواهرش
1- تولد 1284 خورشیدی / وفات 1365 خورشیدی.