ص:22
کار کنم. تازه اگه کار نکنم، بقیه وقت هایم باید همین طوری عاطل و باطل باشم.
خواهرش نشسته بود گوشه اتاق و داشت به پارچه سیاهی سوزن می زد. گفت: راست می گی داداش، اما اگر می خواهی اون گونی رو ببری، الان ببر.
محمدحسین گفت: نمی شه، الان اذان ظهره، بعدش هم تشییع جنازه است.
سوزن رفت توی دست خواهرش. آخی گفت و به محمدحسین نگاه کرد. گفت: خاک بر سرم. تشییع جنازه کیه؟ محمدحسین خندید: هول نکن. تشییع جنازه یه بنده خدایی، اما چون آمیرزا عبدالله شیرازی هم هست، شاید نکته اخلاقی ای گفته بشه، می خواهم آنجا باشم.
خواهرش لبخند زد: از این فرصت ها هم استفاده می کنید.
محمدحسین گفت: بله. راستی فردا بهمان شهریه می دهند. به مجردها یک دینار، متأهل ها دو دینار. یک دینار را که گرفتم، گوشت می خرم برای خانه. به مادر نگویی، وگرنه می گوید با آن پول برای خودت لباس بخر. خواهر لبخند زد: خُب لباس بخر. آن پول توست. محمدحسین گفت: رازدار باشی ها. صدای اذان بلند شد. محمدحسین رفت توی حیاط. از توی حیاط بلند گفت: نماز خواندم، گونی را می برم آسیاب. به مادر بگو. خواهر لبخند زد. بعد به انگشتش نگاه کرد. می سوخت، اما خون نمی آمد.